یکی از پرسشهای مهم در مطالعه تاریخ ادیان این است که آیا هدایت الهی میتواند در مقطعی از تاریخ برای همیشه پایان یابد. بسیاری از سنتهای دینی، به شکلهای متفاوت، جایگاه ویژهای برای پیامآور یا وحی خود قائلاند و گاه این جایگاه به این باور منتهی میشود که پس از آن دیگر مرحلهای اساساً تازه از هدایت الهی وجود نخواهد داشت. البته این اندیشه در همه ادیان به یک صورت بیان نشده و حتی مفهوم «آخرین پیامبر» در سنتهای مختلف معنای یکسانی ندارد، اما در برخی از بزرگترین ادیان جهان، تصوری روشن از نهایی بودن پیامآور، وحی یا عهد موجود شکل گرفته است.
در اسلام، حضرت محمد «خاتمالنبیین» خوانده شدهاند و در تفسیر غالب اسلامی، نبوت با ایشان پایان یافته است. در بخش مهمی از الهیات مسیحی نیز حضرت مسیح نه صرفاً یکی از پیامبران، بلکه کمال و تحقق نهایی وحی الهی دانسته میشود و وحی عمومی تازهای که فراتر از او باشد انتظار نمیرود. این دو برداشت از نظر الهیاتی یکسان نیستند، اما هر دو میتوانند مؤمن را به این نتیجه برسانند که پس از دین او دیگر نباید در انتظار ظهور مستقل و تازهای از جانب خداوند بود.
این موضوع پرسشی بنیادی را پیش روی ما قرار میدهد: اگر خداوند در طول تاریخ بارها بشر را هدایت کرده و متناسب با شرایط گوناگون پیامآورانی فرستاده است، چرا باید این فرایند در نقطهای خاص برای همیشه متوقف شود؟ اگر انسان و جامعه همچنان در حال تغییر و رشدند، آیا منطقی است تصور کنیم نیاز به هدایت الهی دیگر هرگز شکل تازهای نخواهد یافت؟
دیدگاه دیانت بهایی در پاسخ به این پرسش بر اصل «تداوم ظهور الهی» استوار است. از این منظر، ادیان بزرگ جهان مجموعهای از نظامهای جدا و رقیب نیستند، بلکه مراحل پیدرپی یک فرایند واحد تربیت بشرند. برای فهم بهتر این دیدگاه، ابتدا باید ببینیم مفهوم نهایی بودن دین یا پیامآور چگونه در سنتهای دینی شکل گرفته است.
یکی از روشنترین متون مربوط به خاتمیت در اسلام، آیه ۴۰ سوره احزاب است:
«… وَلَكِن رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ …»
در این آیه حضرت محمد «رسول خدا» و «خاتم انبیا» خوانده شدهاند. در تفسیر غالب اسلامی، این تعبیر به معنای پایان یافتن سلسله نبوت با حضرت محمد فهمیده شده است. به همین دلیل، باور به نبود پیامبری پس از ایشان یکی از اعتقادات اساسی بخش بزرگی از جهان اسلام به شمار میرود.
اهمیت این موضوع فقط در یک اصطلاح کلامی خلاصه نمیشود. برای فردی که «خاتمالنبیین» را به معنای مطلق پایان نبوت میفهمد، ظهور هر پیامآور بعدی از ابتدا با یک مانع اعتقادی جدی روبهروست. پیش از آنکه زندگی، آثار، تعالیم یا ادعای آن شخص بررسی شود، امکان پیامبری او از نظر اعتقادی منتفی دانسته میشود.
این نکته برای فهم یکی از الگوهای مهم تاریخ ادیان ضروری است. مخالفت با یک ظهور تازه همیشه الزاماً ناشی از دشمنی با حقیقت نیست. گاهی شخص با نهایت صداقت به دین خود ایمان دارد، اما همان چارچوب اعتقادی به او میگوید که ظهور تازه اصولاً ممکن نیست. در چنین حالتی، مسئله فقط ارزیابی یک ادعای جدید نیست؛ بلکه فرد باید برداشت خود از یکی از بنیادیترین آموزههای دینیاش را نیز دوباره بررسی کند.
در مسیحیت، بحث نهایی بودن وحی شکل متفاوتی دارد. دقیق نیست که بگوییم مسیحیان حضرت عیسی را صرفاً «آخرین پیامبر» میدانند، زیرا در الهیات مسیحی، مقام حضرت مسیح بسیار فراتر از مقام معمول پیامبری در نظر گرفته میشود. در رساله به عبرانیان آمده است که خداوند در گذشته از طریق پیامبران سخن گفته، اما در «این روزهای آخر» از طریق پسر سخن گفته است. این برداشت بعدها در بسیاری از سنتهای مسیحی به این اندیشه انجامید که در حضرت مسیح، وحی الهی به کمال و تحقق نهایی خود رسیده است.
در تعلیم رسمی کلیسای کاتولیک نیز تأکید میشود که عهد مسیحی «جدید و قطعی» است و پیش از ظهور باشکوه دوباره حضرت مسیح، وحی عمومی تازهای انتظار نمیرود. بنابراین اگرچه تعبیر «آخرین پیامبر» در مسیحیت معمولاً به همان معنایی که در اسلام مطرح است به کار نمیرود، نتیجه عملی میتواند مشابه باشد: ظهور یک پیامآور مستقل و صاحب وحی جدید، با چارچوب سنتی مسیحی سازگار دانسته نمیشود.
این تفاوت میان اسلام و مسیحیت مهم است. در اسلام، محور بحث خاتمیت نبوت است؛ در مسیحیت، بیشتر سخن از کامل شدن وحی در مسیح است. نباید این دو را یکی دانست. بااینحال، هر دو میتوانند در ذهن مؤمن این تصور را ایجاد کنند که تاریخ وحی به مرحلهای نهایی رسیده و دیگر شکل تازهای از پیام الهی در آینده مطرح نخواهد شد.
خیر. برای منصفانه بودن بحث باید این نکته را روشن گفت که مفهوم خاتمیت به معنای پایان کامل ظهور در همه ادیان وجود ندارد. در برخی سنتها، انتظار ظهور شخصیتی در آینده بخشی از خود اعتقادات دینی است. در بودیسم از میتریه، بودای آینده، سخن گفته میشود و در سنت زرتشتی نیز اندیشه نجاتبخش آینده حضور دارد.
بنابراین عنوان این بحث را نباید به صورت مطلق چنین فهمید که تمام پیروان همه ادیان پیامآور خود را آخرین میدانند. مسئله دقیقتر این است که در تاریخ برخی ادیان بزرگ، اندیشه نهایی بودن وحی یا پیامآور به بخشی اساسی از باور دینی تبدیل شده است. همین پدیده است که نیاز به بررسی دارد.
سؤال اصلی این نیست که چرا همه ادیان یک ادعای واحد دارند، بلکه این است که چرا یک جامعه دینی میتواند بهتدریج به این نتیجه برسد که مرحلهای که خود در آن قرار دارد، آخرین مرحله هدایت الهی است.
برای درک این مسئله باید جایگاه ایمان را در زندگی یک مؤمن جدی بگیریم. کسی که سالها با یک دین زیسته، از آثار آن الهام گرفته، در دعاهای آن آرامش یافته و پیامبر آن را بزرگترین نمونه هدایت الهی شناخته است، طبیعی است که آن ظهور را کامل و بیهمتا ببیند. مسئله از احترام، محبت و وفاداری به پیامبر آغاز نمیشود، بلکه از جایی آغاز میشود که عظمت یک ظهور با پایان یافتن همیشگی همه ظهورات بعدی یکی فرض شود.
«کامل بودن برای یک مرحله» با «پایان همه مراحل» یک معنا ندارد. میتوان یک پیامآور را کاملترین راهنمای بشر برای زمان و شرایط خاص خود دانست، بیآنکه نتیجه گرفت خداوند دیگر در هیچ دورهای هدایت تازهای نخواهد فرستاد.
برای فهم این تفاوت، میتوان از مثال آموزش استفاده کرد. کودکی که در مرحله ابتدایی تحصیل قرار دارد، به تعالیمی متناسب با همان مرحله نیاز دارد. آموزش آن دوره میتواند برای نیازهای او کامل و کافی باشد، اما این کامل بودن به این معنا نیست که کودک هرگز به مرحله بعدی آموزش نخواهد رفت. با رشد ظرفیت او، نوع آموزش نیز تغییر میکند.
در نگاه بهایی، تاریخ دین نیز چنین است. کمال هر ظهور را باید در نسبت با مرحلهای از رشد بشر فهمید، نه به عنوان اعلام پایان همیشگی تربیت الهی.
تاریخ ادیان بزرگ خود بر یک سلسله پیدرپی از ظهورات گواهی میدهد. ابراهیم، موسی، زرتشت، بودا، مسیح و محمد در دورههای مختلف تاریخ ظاهر شدهاند و هر یک مسیر روحانی و اجتماعی جوامع بزرگی را دگرگون کردهاند. اگر اصل هدایت الهی را بپذیریم، با الگویی روبهرو هستیم که در آن خداوند متناسب با شرایط و ظرفیت بشر، بارها راهنمایی تازه عرضه کرده است.
در این صورت، توقف کامل این فرایند نیازمند توضیح است. انسان امروز در جهانی زندگی میکند که از نظر روابط اجتماعی، علم، فناوری، اقتصاد، سیاست و ارتباط میان ملتها تفاوتی بنیادی با جوامع هزار یا دو هزار سال پیش دارد. پرسش فقط این نیست که آیا اصول اخلاقی گذشته هنوز ارزشمندند؛ روشن است که فضائلی مانند عدالت، محبت، راستی و خدمت ارزش همیشگی دارند. پرسش این است که آیا شکل هدایت اجتماعی و جمعی بشر نیز میتواند برای همیشه ثابت باقی بماند.
اگر تمدن تغییر میکند، اگر روابط ملتها پیچیدهتر میشود و اگر بشر از مرحلهای تاریخی به مرحلهای دیگر وارد میشود، این پرسش منطقی است که آیا هدایت الهی نیز میتواند متناسب با این رشد صورت تازهای پیدا کند.
در دیانت بهایی، ادیان بزرگ الهی نه رقیب یکدیگر، بلکه مراحل مختلف یک دین واحد دانسته میشوند. حضرت شوقی افندی در کتاب «دور بهائی» توضیح میدهند که این شریعتها «مراحل مختلفه دین واحدی» هستند که از جانب خداوند ظاهر شده و در طول اعصار و ادوار رو به تکامل و ارتقا بودهاند.
در این دیدگاه، تفاوت میان ادیان به معنای تفاوت سرچشمه آنان نیست. سرچشمه یکی است، اما شرایط تاریخی، ظرفیت جوامع و نیازهای اجتماعی متفاوت است. به همین دلیل، برخی احکام و نظامهای اجتماعی تغییر میکنند، در حالی که اصول بنیادی روحانی مانند محبت، عدالت، صداقت، نیایش و خدمت ادامه مییابند.
این مفهوم را میتوان به یک نظام آموزشی پیوسته تشبیه کرد. معلمان مختلف در دورههای مختلف ظاهر میشوند و هر یک تعالیمی متناسب با ظرفیت شاگردان ارائه میکنند، اما هدف نهایی همه آنان رشد همان انسان است. از این منظر، ظهور پیامبری تازه نفی پیامبران گذشته نیست؛ ادامه همان برنامه تربیتی است.
یکی از مهمترین پرسشها در این بحث همین است. اگر دیانت بهایی ادعای خاتمیت مطلق در ادیان گذشته را نمیپذیرد، آیا خودش حضرت بهاءالله را آخرین مظهر الهی برای همیشه میداند؟
پاسخ در آثار بهایی روشن است: خیر.
حضرت شوقی افندی در «دور بهائی» تأکید میکنند که با وجود عظمت و جایگاه ویژه ظهور حضرت بهاءالله، این ظهور نیز به معنای پایان یافتن همیشگی ظهور اراده الهی نیست. ایشان تصریح میکنند که اعتقاد به خاتمیت کامل و بسته شدن باب ظهور با اساس اعتقاد بهایی سازگار نیست.
نکتهای که ایشان مطرح میکنند اهمیت ویژهای دارد: همانگونه که بهائیان ادعای خاتمیت پیروان ادیان گذشته را نمیپذیرند، نمیتوانند برای ظهور حضرت بهاءالله نیز خاتمیت مطلق قائل شوند.
بنابراین دیدگاه بهایی این نیست که ادیان گذشته در اعتقاد به نهایی بودن خود اشتباه کردهاند اما این بار واقعاً آخرین دین آمده است. اصل بنیادی این است که هدایت الهی پایانناپذیر است و بشر در آینده نیز متناسب با مرحله رشد خود از هدایت تازه بهرهمند خواهد شد.
در «دور بهائی» عبارتی صریح از حضرت بهاءالله نقل شده است:
«بعث الله رسلاً بعد موسی و عیسی و سیرسل من بعد الى آخر الذی لا آخر له…»
مضمون این بیان آن است که خداوند پس از موسی و عیسی پیامآورانی فرستاده و در آینده نیز تا نهایتی که نهایت ندارد پیامآور خواهد فرستاد و فضل الهی از آسمان عنایت منقطع نخواهد شد.
حضرت باب نیز در بیانی که در همین کتاب نقل شده، استمرار ظهور را با تصویر زیبایی از «شمس حقیقت» بیان میکنند:
«… الى ما لا نهايه شمس حقيقت طالع و غارب میگردد و از برای او بدئی و نهايتی نبوده و نيست.»
این تصویر، مفهوم ظهور تدریجی را بهخوبی بیان میکند. خورشید در افقی غروب میکند و در زمانی دیگر دوباره طلوع میکند. غروب یک طلوع به معنای پایان نور نیست. در تاریخ دین نیز یک ظهور دورهای را آغاز میکند، جامعهای را تربیت میکند و آثار عمیقی بر تمدن میگذارد، اما با ورود بشر به مرحلهای تازه، هدایت الهی نیز میتواند دوباره از افقی تازه ظاهر شود.
نام پیامآور، شرایط تاریخی و برخی تعالیم اجتماعی ممکن است متفاوت باشد، اما سرچشمه نور یکی است.
اگر همه مظاهر الهی از یک خدا آمدهاند، طبیعی است پرسیده شود چرا تعالیم و قوانین آنان کاملاً یکسان نیست. پاسخ دیانت بهایی بر تفاوت میان اصول روحانی و قوانین اجتماعی استوار است.
اصول روحانی بنیادی، مانند محبت، عدالت، راستی، بخشش و خدمت، در ادیان مختلف تکرار میشوند. اما قوانین اجتماعی در بستری تاریخی مشخص پدید میآیند. جامعهای کوچک و قبیلهای در هزاران سال پیش با جامعهای جهانی و بههمپیوسته در عصر حاضر مسائل یکسانی ندارد. به همین دلیل، تفاوت برخی احکام نشانه تناقض میان پیامبران نیست، بلکه میتواند نشانه انطباق هدایت الهی با نیازهای زمان باشد.
میتوان این موضوع را به پزشکی تشبیه کرد که در مراحل مختلف درمان نسخههای متفاوتی برای یک بیمار مینویسد. تفاوت نسخهها به معنای تناقض پزشک با خود نیست؛ وضعیت بیمار تغییر کرده است و نسخه تازه با شرایط تازه تناسب دارد.
یکی از الگوهای تکرارشونده در تاریخ ادیان این است که جوامع دینی معمولاً پیامبران گذشته را با احترام فراوان یاد میکنند، اما در برابر ظهور تازه مقاومت نشان میدهند. یکی از علتهای مهم این پدیده آن است که انتظار از موعود آینده بهتدریج بسیار مشخص و محدود میشود.
پیروان یک دین ممکن است برای خود تصویری دقیق از نحوه ظهور آینده بسازند: موعود باید با نام خاصی ظاهر شود، نشانهها باید به صورت کاملاً ظاهری تحقق یابد، ساختارهای موجود نباید تغییر کند و هر پیام تازه باید در چارچوب تفسیرهای پذیرفتهشده قبلی جای گیرد. اگر ظهور جدید با این انتظارات مطابق نباشد، ممکن است پیش از بررسی جدی رد شود.
اما تاریخ ادیان نشان میدهد که ظهور پیامبران جدید اغلب برداشتهای تثبیتشده را به چالش کشیده است. حضرت مسیح مطابق انتظار بسیاری از یهودیان از مسیح موعود ظاهر نشدند و حضرت محمد نیز در قالبی که مسیحیان برای آینده دینی تصور میکردند ظهور نکردند.
از این رو، یکی از مهمترین پرسشها برای هر مؤمن این نیست که فقط «دین من درباره آینده چه گفته است؟» بلکه این است که «آیا ممکن است من آن وعدهها را فقط از طریق تفسیری بخوانم که در طول قرنها شکل گرفته و آن را با خود متن یکی گرفتهام؟»
بخش مهمی از انتظار دینی در ادیان مختلف با مفهوم «بازگشت» پیوند دارد. در مسیحیت انتظار بازگشت حضرت مسیح وجود دارد و در سنتهای دیگر نیز مفاهیمی مانند قائم، موعود یا نجاتبخش آینده مطرح است.
در دیدگاه بهایی، بازگشت یک مظهر الهی لزوماً به معنای بازگشت همان جسم و شخصیت تاریخی نیست، بلکه به معنای بازگشت همان حقیقت روحانی، همان صفات الهی و همان قدرت هدایتکننده در شخصیتی تازه است.
برای توضیح این مفهوم میتوان دوباره از تمثیل خورشید استفاده کرد. خورشیدی که امروز طلوع میکند از نظر نور همان حقیقتی را آشکار میسازد که دیروز میتابید، اما طلوع امروز همان واقعه تاریخی دیروز نیست. به همین ترتیب، «بازگشت» میتواند بازگشت مقام، صفات و حقیقت روحانی باشد، نه تکرار جسمانی همان شخص تاریخی.
این برداشت به جای آنکه تاریخ دین را متوقف کند، مفهوم بازگشت را با استمرار هدایت الهی سازگار میسازد.
پذیرش استمرار ظهور الهی به معنای پذیرش هر ادعایی نیست. در آثار حضرت بهاءالله حد زمانی روشنی بیان شده است که بر اساس آن، پیش از گذشت هزار سال کامل از ظهور ایشان، ادعای مظهریت الهی پذیرفته نیست. «دور بهائی» نیز این اصل را صریحاً نقل میکند.
به این ترتیب، دو اصل در کنار یکدیگر قرار میگیرند: از یک سو حضرت بهاءالله آخرین مظهر الهی برای همیشه نیستند و از سوی دیگر، ظهور مظهر الهی بعدی پیش از گذشت حداقل هزار سال ممکن نیست.
این دو اصل نشان میدهد که دیدگاه بهایی هم استمرار هدایت الهی را میپذیرد و هم راه را برای ادعاهای بیضابطه و پیدرپی باز نمیگذارد.
یکی از دلایلی که باور به خاتمیت میتواند برای مؤمنان جذاب باشد این تصور است که اگر پیامبری «آخرین» نباشد، پس مقام او کمتر است. اما تاریخ ادیان لزوماً چنین چیزی را نشان نمیدهد.
آمدن حضرت مسیح از عظمت حضرت موسی نکاست و ظهور حضرت محمد مقام حضرت مسیح را از میان نبرد. در دیدگاه بهایی، هر مظهر الهی در عصر خود حامل کامل هدایت الهی برای آن مرحله از تاریخ بشر است. ظهور بعدی به معنای خطا یا ناکافی بودن پیامآور پیشین نیست، بلکه نشانه ادامه رشد بشر است.
حضرت شوقی افندی نیز در حالی که عظمت ویژه ظهور حضرت بهاءالله را با تأکید بسیار بیان میکنند، همزمان روشن میسازند که این عظمت نباید با مفهوم خاتمیت مطلق اشتباه گرفته شود.
بنابراین «عظمت یک ظهور» و «استمرار ظهورات آینده» دو مفهوم متناقض نیستند.
در پایان، شاید مهمترین پرسش این نباشد که کدام پیامبر آخرین است، بلکه این باشد که رابطه خداوند با بشر چگونه فهمیده میشود.
آیا خداوند در دورهای از تاریخ سخن میگوید و سپس برای همیشه سکوت میکند، یا هدایت الهی فرایندی زنده و ادامهدار است که متناسب با رشد انسان شکل تازهای مییابد؟
اگر تاریخ ادیان را مانند فصلهای یک کتاب ببینیم، آغاز یک فصل تازه به معنای بیارزش شدن فصلهای پیشین نیست. هر فصل زمینه فهم فصل بعدی را فراهم میکند و کل داستان بدون مراحل قبلی ناقص خواهد بود.
در همین چارچوب، دیانت بهایی حضرت باب و حضرت بهاءالله را گسستی از تاریخ ادیان نمیداند، بلکه ادامه همان مسیر هدایت میشناسد؛ مسیری که از دیدگاه بهایی در آینده نیز ادامه خواهد داشت.
موضوع استمرار ظهور فقط استدلالی برای گفتگو با مسلمانان یا مسیحیان نیست. این اصل برای یک فرد بهایی نیز پیام روشنی دارد.
اگر از پیروان ادیان گذشته خواسته شود که امکان ظهور تازه را از پیش ناممکن ندانند، بهائیان نیز نمیتوانند خود را از همین اصل مستثنا کنند. آنان نمیتوانند بگویند پیروان ادیان پیشین در تصور پایان یافتن هدایت الهی اشتباه کردند، اما اکنون واقعاً همان اتفاق افتاده و دیگر ظهوری نخواهد بود.
حضرت شوقی افندی صریحاً چنین نگرشی را با اصول دیانت بهایی ناسازگار میدانند.
از این منظر، اعتقاد به ظهور تدریجی فقط نظریهای برای توضیح گذشته نیست؛ نوعی فروتنی دینی نیز به همراه دارد. هیچ جامعهای نباید ظرفیت بیپایان هدایت الهی را در چهارچوب فهم تاریخی خود محدود کند.
در اسلام، برداشت غالب از «خاتمالنبیین» پایان نبوت با حضرت محمد است. در بخش مهمی از سنت مسیحی نیز حضرت مسیح کمال و تحقق وحی الهی دانسته میشود و وحی عمومی تازهای انتظار نمیرود. این دو آموزه از نظر الهیاتی یکسان نیستند، اما هر دو نمونههایی مهم از این اندیشهاند که تاریخ هدایت الهی میتواند به مرحلهای نهایی رسیده باشد.
دیانت بهایی از زاویهای متفاوت به این موضوع نگاه میکند. در این دیدگاه، ادیان بزرگ الهی مراحل پیدرپی یک فرایند واحد تربیت بشرند. هر ظهور برای زمان و شرایط خود کامل است، اما هیچ ظهوری خداوند را برای همیشه از هدایت تازه بشر بازنمیدارد.
حضرت باب این حقیقت را در عبارتی کوتاه و بسیار گویا چنین بیان میکنند:
«… الى ما لا نهايه شمس حقيقت طالع و غارب میگردد…»
از این منظر، شاید پرسش نهایی این نباشد که «آخرین پیامبر چه کسی است؟» بلکه این باشد که آیا انسان آمادگی دارد امکان ادامه هدایت الهی را باز بگذارد و هر ظهور را نه فقط بر اساس انتظارات موروثی، بلکه با تحقیق، انصاف و بررسی مستقل بشناسد.
لطفاً این مقاله را در شبکههای اجتماعی به اشتراک بگذارید
آیا واقعاً آخرین پیامبر وجود دارد؟
چرا دعا کنیم وقتی خدا از خواستههای ما آگاه است؟
چرا پیامران در زمان ظهورشان با انکار مواجه میشوند؟