جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به علم و تکنولوژی تکیه کرده است. انسان توانسته بیماریهایی را درمان کند که روزگاری مرگبار بودند، فاصلهها را با ارتباطات سریع از میان بردارد، به فضا سفر کند، اطلاعات را در چند ثانیه میان قارهها منتقل کند، و ابزارهایی بسازد که نسلهای گذشته حتی در خیال خود نیز تصور نمیکردند.
اما در کنار این پیشرفت خیرهکننده، پرسشی جدیتر از همیشه در برابر ما ایستاده است: آیا پیشرفت علمی، بهتنهایی، برای نجات بشر کافی است؟
اگر پاسخ مثبت بود، باید جهان امروز آرامتر، عادلانهتر، اخلاقیتر و انسانیتر از همهٔ دورانهای گذشته میبود. اما واقعیت چنین نیست. علم پیشرفت کرده، اما جنگ از میان نرفته است. تکنولوژی گسترش یافته، اما تنهایی، اضطراب، فقر، نابرابری و بیاعتمادی همچنان در جان جوامع انسانی ریشه دارد. ابزارها قدرتمندتر شدهاند، اما همیشه معلوم نیست این قدرت در خدمت چه هدفی قرار میگیرد. انسان امروز میتواند بیشتر بداند، سریعتر بسازد و دورتر سفر کند؛ اما هنوز باید بپرسد: برای چه؟ به سوی کدام مقصد؟ و بر پایهٔ چه ارزشهایی؟
این مقاله نمیخواهد ارزش علم را کمرنگ کند. برعکس، علم یکی از بزرگترین موهبتهای الهی و از شریفترین تواناییهای انسان است. مسئله این نیست که علم لازم نیست؛ مسئله این است که علم، بدون جهت اخلاقی و روحانی، نمیتواند بهتنهایی ضامن سعادت بشر باشد. علم میتواند ابزار بسازد، اما هدف را تعیین نمیکند. میتواند قدرت دهد، اما نمیگوید این قدرت باید در خدمت عدالت باشد یا سلطه. میتواند طبیعت را بشناسد، اما به انسان نمیآموزد که با طبیعت و با همنوع خود چگونه باید رفتار کند.
اینجاست که بحث علم، دین و توسعه به یکی از مهمترین پرسشهای عصر ما تبدیل میشود. اگر توسعه فقط به معنای رشد اقتصادی، گسترش تکنولوژی و افزایش مصرف باشد، ممکن است ظاهر زندگی را تغییر دهد، اما الزاماً انسان را متعالی نمیسازد. توسعهٔ حقیقی باید به انسان، کرامت او، ظرفیتهای روحانیاش، عدالت اجتماعی، اخلاق، دانش و وحدت جامعه توجه کند.
در بسیاری از برنامههای توسعه، انسان بیشتر بهعنوان مصرفکننده، نیروی کار، آمار جمعیتی، دریافتکنندهٔ کمک، یا بخشی از یک پروژه دیده میشود. در چنین نگاهی، هدف توسعه آن است که درآمد بیشتر شود، تولید بالا برود، امکانات افزایش یابد و شاخصهای اقتصادی بهتر شوند. اینها همه مهماند، اما کافی نیستند.
توسعهٔ حقیقی زمانی آغاز میشود که انسان نه وسیلهٔ توسعه، بلکه هدف و عامل آن شناخته شود. انسان فقط موجودی نیازمند نیست که باید برای او مسکن، غذا، شغل و خدمات فراهم کرد. او موجودی صاحب عقل، وجدان، اراده، خلاقیت، ایمان، محبت و ظرفیت خدمت است. اگر برنامههای توسعه این مقام را نشناسند، حتی با نیت خوب، ممکن است انسان را کوچک کنند؛ او را به دریافتکنندهٔ منفعل امکانات تبدیل کنند، نه سازندهٔ آگاه آیندهٔ خود.
از نگاه عمیقتر، فقر فقط کمبود پول نیست. فقر میتواند کمبود آموزش، کمبود امکان مشارکت، کمبود اعتمادبهنفس، کمبود کرامت اجتماعی، کمبود امید، و کمبود فرصت برای شکوفایی استعدادها باشد. جامعهای که به فقیر فقط به چشم «مشکل» نگاه میکند، بخشی از حقیقت انسان را نمیبیند. فقیر، پیش از آنکه نیازمند کمک باشد، انسان است؛ انسانی با ظرفیت اندیشیدن، آموختن، خدمت کردن، ساختن و مشارکت در پیشرفت جامعه.
بنابراین توسعه نباید فقط از بالا و بیرون بر مردم تحمیل شود. توسعه باید فرآیندی باشد که مردم در آن آگاهانه شرکت میکنند، یاد میگیرند، تصمیم میگیرند، مسئولیت میپذیرند و تواناییهای فردی و جمعی خود را پرورش میدهند. جامعهای که مردم خود را ناتوان، وابسته و بیاثر ببینند، حتی اگر از بیرون کمک دریافت کند، به توسعهٔ پایدار نمیرسد.
پیشرفت واقعی زمانی رخ میدهد که انسانها توانمند شوند؛ نه فقط از نظر اقتصادی، بلکه از نظر فکری، اخلاقی، اجتماعی و روحانی. چنین توسعهای به علم نیاز دارد، اما به معنویت نیز نیازمند است. به برنامهریزی نیاز دارد، اما بدون عدالت و محبت راه به جایی نمیبرد. به تکنولوژی نیاز دارد، اما اگر کرامت انسان در مرکز آن نباشد، ممکن است به جای آزادی، شکل تازهای از وابستگی و بیگانگی ایجاد کند.
علم یکی از عالیترین جلوههای توانایی انسان است. انسان به وسیلهٔ علم، قوانین طبیعت را میشناسد، نیروهای پنهان عالم را کشف میکند، بیماریها را درمان میکند، ابزار میسازد، و زندگی مادی خود را سامان میدهد. جامعهای که علم را جدی نگیرد، از رشد بازمیماند و گرفتار خرافه، تقلید و عقبماندگی میشود.
اما علم، هرچقدر هم ضروری باشد، بهتنهایی کافی نیست. علم به ما میگوید چه چیزی ممکن است؛ اما نمیگوید چه چیزی شایسته است. علم میتواند انرژی هستهای را کشف کند؛ اما اینکه این انرژی در خدمت درمان و تولید برق باشد یا در خدمت بمب و ویرانی، پرسشی اخلاقی است. علم میتواند شبکههای ارتباطی بسازد؛ اما اینکه این شبکهها وسیلهٔ آگاهی، دوستی و آموزش شوند یا ابزار فریب، اعتیاد ذهنی و نفرتپراکنی، به ارزشهایی بستگی دارد که جامعه برمیگزیند.
مشکل از علم نیست؛ مشکل از علمی است که از اخلاق، مسئولیت و روح انسانی جدا شده باشد. وقتی علم از معنویت جدا شود، به ابزار قدرت تبدیل میشود. وقتی تکنولوژی از عدالت جدا شود، شکافها را عمیقتر میکند. وقتی دانش از خدمت جدا شود، ممکن است به وسیلهٔ سلطه تبدیل گردد. بنابراین پرسش اصلی این نیست که علم خوب است یا بد؛ پرسش این است که علم در خدمت چه تصویری از انسان و جامعه قرار میگیرد.
دیانت بهائی علم را ارج مینهد، اما علم را از معنویت جدا نمیبیند. از این نگاه، علم و دین دو دشمن نیستند؛ دو نیروی مکملاند. علم، ابزار شناخت واقعیت و سامان دادن جهان مادی است؛ دین، جهت اخلاقی، معنای روحانی و هدف انسانی این شناخت را روشن میسازد. علم بدون دین ممکن است سرد، بیجهت و خطرناک شود؛ دین بدون علم نیز ممکن است به خرافه، تعصب و جمود گرفتار گردد.
هماهنگی علم و دین یعنی انسان هم حقیقت را بجوید و هم هدف را فراموش نکند؛ هم جهان را بشناسد و هم بداند چگونه باید در آن زندگی کند؛ هم قدرت بسازد و هم وجدان داشته باشد.
امروز بسیاری از مردم ناخودآگاه از تکنولوژی انتظار نجات دارند. گمان میکنند هوش مصنوعی، پزشکی پیشرفته، انرژیهای نو، اینترنت، رباتها یا شهرهای هوشمند میتوانند مشکلات بشر را حل کنند. بیتردید، تکنولوژی میتواند بسیاری از دشواریها را کاهش دهد؛ اما هیچ تکنولوژیای نمیتواند جای اخلاق، محبت، عدالت و معنا را بگیرد.
اگر انسان خودخواه بماند، ابزارهایش نیز خودخواهی او را بزرگتر میکنند. اگر جامعه ناعادل باشد، تکنولوژی میتواند نابرابری را پیچیدهتر و پنهانتر سازد. اگر انسان هدف زندگی را فقط مصرف و لذت بداند، تکنولوژی تنها مصرف و لذت را سریعتر و گستردهتر میکند. اگر سیاست بر پایهٔ سلطه باشد، ابزارهای علمی میتوانند به ابزار کنترل و جنگ تبدیل شوند.
پس تکنولوژی ذاتاً نجاتدهنده نیست. تکنولوژی آینهٔ انسان است. اگر انسان از درون رشد کند، تکنولوژی میتواند وسیلهٔ خدمت، آموزش، درمان، ارتباط و رفاه باشد. اما اگر انسان از نظر اخلاقی و روحانی رشد نکند، همان تکنولوژی میتواند بحرانهای تازهای بیافریند.
این حقیقت را امروز بهوضوح میبینیم. جهان از نظر ارتباطات به هم نزدیک شده، اما دلها همیشه نزدیکتر نشدهاند. اطلاعات فراوان شده، اما حکمت به همان اندازه رشد نکرده است. ابزارهای آموزشی گسترش یافته، اما تربیت اخلاقی در بسیاری از جوامع ضعیف مانده است. شبکههای اجتماعی انسانها را به هم متصل کردهاند، اما گاه گفتوگو را به جدل، آگاهی را به سطحینگری، و رابطه را به نمایش تبدیل کردهاند.
پس پرسش مهم این است: آیا انسانِ امروز به اندازهٔ ابزارهایش رشد کرده است؟ اگر پاسخ منفی باشد، بحران اصلی ما کمبود تکنولوژی نیست؛ کمبود بلوغ اخلاقی و روحانی است.
وقتی از دین در بحث توسعه سخن میگوییم، منظور بازگشت به تعصب، خرافه یا تحمیل عقیده نیست. دین حقیقی، در جوهر خود، نیرویی برای بیداری انسان است. دین آمده تا انسان بداند که مقام او بالاتر از مصرف، رقابت و خودخواهی است. آمده تا او را به حقیقت، عدالت، خدمت، محبت، پاکی و وحدت دعوت کند.
توسعه اگر از چنین نگاهی محروم باشد، ممکن است به ساختن جهان بیرون بپردازد، اما انسان درون را فراموش کند. ممکن است مدرسه بسازد، اما هدف آموزش را فقط رقابت اقتصادی بداند. ممکن است بیمارستان بسازد، اما جامعه را از نظر روحی بیمار رها کند. ممکن است شهرها را بزرگ کند، اما حس همسایگی، اعتماد و مسئولیت اجتماعی را از میان ببرد. ممکن است ثروت تولید کند، اما عدالت و کرامت را قربانی سازد.
دین حقیقی به توسعه یادآوری میکند که انسان فقط بدن نیست؛ روح نیز هست. جامعه فقط مجموعهای از افراد منفعتجو نیست؛ پیکری زنده است که اعضایش به هم وابستهاند. اقتصاد فقط تولید و مصرف نیست؛ باید در خدمت رفاه، عدالت و شرافت انسانی باشد. آموزش فقط انتقال اطلاعات نیست؛ باید انسانهایی حقیقتجو، مسئول، اخلاقی و خدمتگزار تربیت کند.
از این جهت، دین میتواند به توسعه عمق دهد. دین هدف را روشن میکند: پرورش انسان و ساختن جامعهای عادلانه، متحد و معنوی. علم روشها و ابزارها را فراهم میسازد. اگر این دو از هم جدا شوند، توسعه یا به خرافه و احساسات بیبرنامه گرفتار میشود، یا به تکنوکراسی سرد و بیروح. اما وقتی علم و دین با هم کار کنند، توسعه میتواند هم عقلانی باشد و هم انسانی؛ هم کارآمد باشد و هم اخلاقی؛ هم مادی باشد و هم روحانی.
هر جامعهای میتواند ادعا کند که در حال پیشرفت است؛ اما یکی از معیارهای اصلی سنجش پیشرفت، عدالت است. اگر رشد اقتصادی فقط به سود گروهی محدود تمام شود، اگر آموزش باکیفیت تنها برای ثروتمندان در دسترس باشد، اگر زنان و مردان فرصت برابر برای شکوفایی نداشته باشند، اگر فقر به عنوان سرنوشت گروهی از انسانها پذیرفته شود، چنین پیشرفتی ناقص است.
عدالت به این معنا نیست که همهٔ انسانها یکسان شوند یا تفاوت استعدادها و تلاشها نادیده گرفته شود. عدالت یعنی هر انسان فرصت رشد، آموزش، مشارکت و زندگی با کرامت داشته باشد. عدالت یعنی ساختارهای جامعه به گونهای نباشد که گروهی همیشه بهرهمند و گروهی همیشه محروم بمانند. عدالت یعنی تصمیمها نه بر اساس منفعت کوتاهمدت گروههای قدرتمند، بلکه با توجه به خیر عمومی گرفته شود.
در نگاه بهائی، عدالت یکی از پایههای اصلی زندگی فردی و اجتماعی است. بدون عدالت، وحدت پایدار نمیماند. بدون عدالت، علم ممکن است در خدمت قدرت قرار گیرد. بدون عدالت، توسعه به رقابتی نابرابر تبدیل میشود. بدون عدالت، حتی دین نیز ممکن است به ظاهر و شعار فروکاسته شود.
جامعهای که عدالت را جدی بگیرد، فقرا را تحقیر نمیکند، زنان را در حاشیه نمیگذارد، آموزش را امتیاز طبقاتی نمیداند، و طبیعت را قربانی سود کوتاهمدت نمیکند. چنین جامعهای میفهمد که پیشرفت حقیقی باید همگان را بالا ببرد، نه فقط گروهی را.
پس اگر بپرسیم آیا پیشرفت علمی کافی است، پاسخ روشنتر میشود: نه، اگر عدالت نباشد. علم میتواند امکانات بیافریند، اما عدالت تعیین میکند این امکانات چگونه توزیع شوند و در خدمت چه کسانی قرار گیرند.
یکی از بزرگترین ضعفهای بسیاری از نگاههای رایج به توسعه این است که انسانها را جدا از هم میبینند: کشورها در رقابت با کشورها، طبقات در رقابت با طبقات، گروهها در برابر گروهها، و ملتها در برابر ملتها. اما جهان امروز بیش از هر زمان نشان داده است که سرنوشت انسانها از هم جدا نیست.
بحران محیط زیست، مهاجرت، بیماریهای جهانی، جنگ، اقتصاد، رسانه، انرژی، غذا و امنیت، همه نشان میدهند که بشر یک پیکر است. اگر بخشی از این پیکر در رنج باشد، بخشهای دیگر نیز دیر یا زود آسیب میبینند. هیچ کشوری نمیتواند در جهانی بیمار، کاملاً سالم بماند. هیچ جامعهای نمیتواند با نادیده گرفتن رنج دیگران، آیندهای امن بسازد.
اصل یگانگی نوع بشر، در دیانت بهائی، فقط یک احساس شاعرانه یا شعار اخلاقی نیست؛ یک اصل عملی برای تمدن آینده است. اگر بشر یکی است، توسعه نیز باید جهانی، عادلانه و مشارکتی باشد. اگر بشر یکی است، آموزش، سلامت، محیط زیست، صلح و عدالت نباید تنها دغدغهٔ گروهی خاص باشد. اگر بشر یکی است، هیچ ملتی نمیتواند پیشرفت خود را بر محرومیت ملتهای دیگر بنا کند.
این اصل، نگاه ما به توسعه را دگرگون میکند. هدف توسعه دیگر فقط پیشرفت یک کشور، یک طبقه یا یک بازار نیست؛ هدف، شکوفایی کل خانوادهٔ انسانی است. چنین نگاهی نه سادهلوحانه است و نه احساسی؛ بلکه مطابق واقعیت جهان امروز است. جهان عملاً به هم پیوسته شده، اما هنوز اندیشه و اخلاق بشر به اندازهٔ این پیوستگی رشد نکرده است.
به همین دلیل، پیشرفت علمی باید با رشد آگاهی جهانی همراه شود. تکنولوژی جهان را کوچک کرده است؛ دین باید دلها را وسیعتر کند.
یکی از مهمترین عرصههایی که در آن تفاوت میان توسعهٔ مادی و توسعهٔ انسانی آشکار میشود، آموزش است. اگر آموزش فقط برای تولید نیروی کار باشد، انسان به ابزار اقتصاد تبدیل میشود. اگر آموزش فقط برای رقابت، مدرک، درآمد و موقعیت اجتماعی باشد، ممکن است دانش بیافریند، اما الزاماً شخصیت نمیسازد.
آموزش حقیقی باید انسان را از درون پرورش دهد. باید به او بیاموزد چگونه فکر کند، چگونه حقیقت را جستوجو کند، چگونه با دیگران مشورت کند، چگونه خدمت کند، چگونه مسئولیت بپذیرد، و چگونه علم خود را در راه خیر عمومی به کار گیرد. جامعهای که متخصصان فراوان اما انسانهای اخلاقی اندک داشته باشد، در نهایت دچار بحران میشود.
در نگاه بهائی، تعلیم و تربیت عمومی یکی از پایههای پیشرفت بشر است. اما این تعلیم و تربیت نباید فقط ذهن را پر کند؛ باید قلب، اراده و شخصیت را نیز پرورش دهد. کودک و جوان باید بیاموزد که علم برای برتریجویی نیست، برای خدمت است. استعداد برای خودنمایی نیست، برای ساختن جامعه است. آزادی برای خودخواهی نیست، برای انتخاب آگاهانهٔ خیر است.
آموزش همچنین باید انسان را از تقلید کورکورانه آزاد کند. جامعهای که اعضایش پرسش نمیکنند، تحقیق نمیکنند، حقیقت را نمیجویند و فقط از عادتها پیروی میکنند، نمیتواند به توسعهٔ واقعی برسد. توسعه به انسانهایی نیاز دارد که هم عقلانی بیندیشند و هم اخلاقی عمل کنند؛ هم علم بیاموزند و هم روح خدمت داشته باشند.
پس آموزش، نقطهٔ پیوند علم و دین است. علم به آموزش محتوا، روش و دقت میدهد؛ دین به آن جهت، اخلاق و هدف میبخشد.
هیچ جامعهای بدون کار، تولید و ثروت نمیتواند پایدار بماند. فقر مادی، رنج واقعی است و نباید آن را با سخنان روحانی بیاثر کوچک شمرد. انسان به غذا، مسکن، سلامت، امنیت و امکانات زندگی نیاز دارد. اما پرسش این است که کار و ثروت در خدمت چه هدفی قرار میگیرند؟
اگر ثروت تنها نشانهٔ موفقیت فردی و وسیلهٔ برتری بر دیگران باشد، جامعه را به رقابت بیپایان و نابرابری میکشاند. اگر کار فقط وسیلهٔ درآمد باشد، انسان از معنای عمیقتر خدمت محروم میشود. اما اگر کار نوعی خدمت به جامعه دیده شود، و ثروت وسیلهای برای آبادانی، رفاه و خیر عمومی باشد، اقتصاد نیز میتواند جنبهای اخلاقی و روحانی پیدا کند.
در نگاه بهائی، کار اگر با روح خدمت انجام شود، شأنی والا مییابد. چنین نگاهی اقتصاد را از خشکی و خودخواهی نجات میدهد. انسان کار نمیکند فقط برای اینکه بیشتر مصرف کند؛ کار میکند تا استعدادهای خود را شکوفا سازد، به جامعه سود برساند، خانواده را حمایت کند، و در ساختن جهانی بهتر سهمی داشته باشد.
ثروت نیز اگر با عدالت، سخاوت و مسئولیت همراه باشد، میتواند ابزار خیر باشد. مشکل در خود ثروت نیست؛ مشکل در پرستش ثروت است. جامعهای که ارزش انسان را با دارایی او بسنجد، به کرامت انسانی آسیب میزند. اما جامعهای که ثروت را در خدمت انسان بداند، میتواند میان پیشرفت مادی و اخلاقی تعادل برقرار کند.
توسعهٔ سالم به اقتصادی نیاز دارد که در آن انسان قربانی بازار نشود. بازار میتواند ابزار مفیدی باشد، اما نباید معیار نهایی ارزشها باشد. معیار نهایی باید شرافت انسان، عدالت، خدمت و خیر عمومی باشد.
آزادی یکی از بزرگترین آرزوهای انسان است. اما آزادی حقیقی فقط این نیست که انسان بتواند میان چند گزینه انتخاب کند. اگر انسان آموزش ندیده، آگاه نیست، گرفتار فقر و ترس است، تحت فشار تبلیغات زندگی میکند، یا از نظر روحی وابسته و ناتوان است، انتخابهای او همیشه آزادانه و سازنده نخواهد بود.
آزادی حقیقی با توانایی همراه است: توانایی فهمیدن، توانایی اندیشیدن، توانایی تشخیص خیر از شر، توانایی مشارکت در جامعه، توانایی گفتوگو، توانایی خدمت، و توانایی ساختن آینده. به همین دلیل، توسعه باید انسانها را توانمند کند، نه فقط مصرفکنندهٔ امکانات سازد.
تواندهی یعنی مردم خود را صاحب نقش بدانند. یعنی جامعه به افراد بیاموزد که میتوانند یاد بگیرند، تصمیم بگیرند، مسئولیت بپذیرند، با دیگران مشورت کنند، و بهبود شرایط خود و اطرافیانشان را آغاز نمایند. این تواندهی فقط با پول یا تکنولوژی ایجاد نمیشود؛ به آموزش، اعتماد، اخلاق، ساختارهای مشارکتی و بینشی روحانی دربارهٔ مقام انسان نیاز دارد.
دین حقیقی میتواند در اینجا نقشی مهم داشته باشد، زیرا به انسان یادآوری میکند که او موجودی شریف، مسئول و صاحب استعدادهای الهی است. وقتی انسان خود را فقط قربانی شرایط نبیند و مقام روحانی خود را بشناسد، نیروی تازهای برای حرکت پیدا میکند. چنین انسانی منتظر نمیماند که دیگران همه چیز را برای او بسازند؛ خود نیز در ساختن جامعه سهم میگیرد.
پس آزادی و تواندهی، بدون شناخت مقام انسان ناقص میمانند. و شناخت مقام انسان، بدون معنویت، بهآسانی در معیارهای مادی گم میشود.
اگر بخواهیم بحران امروز بشر را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت: انسان از بیرون بسیار پیشرفت کرده، اما از درون به همان اندازه رشد نکرده است. ابزارهای او بزرگ شدهاند، اما گاهی اهدافش کوچک ماندهاند. قدرتش افزایش یافته، اما وجدانش همیشه همراه آن رشد نکرده است. اطلاعاتش فراوان شده، اما حکمتش کافی نیست.
این شکاف، خطرناک است. انسانی که قدرت فراوان دارد اما اخلاق کافی ندارد، میتواند جهان را آسیبپذیرتر کند. جامعهای که تکنولوژی پیشرفته دارد اما عدالت ندارد، نابرابری را پیچیدهتر میسازد. تمدنی که علم دارد اما معنویت ندارد، ممکن است از نظر مادی بدرخشد، اما از درون دچار اضطراب، پوچی و فروپاشی اعتماد شود.
راه حل، بازگشت به گذشته یا نفی علم نیست. بشر نمیتواند و نباید از علم، تکنولوژی و توسعه دست بکشد. راه حل، پیوند دوبارهٔ علم با اخلاق، توسعه با کرامت انسان، آزادی با مسئولیت، و پیشرفت مادی با رشد روحانی است.
دیانت بهائی به چنین پیوندی دعوت میکند. در این نگاه، بشر وارد مرحلهای شده که باید وحدت خود را بشناسد و ساختارهای زندگی جمعی خود را بر اساس این وحدت بازسازی کند. علم در این مسیر ضروری است، اما دین نیز ضروری است؛ نه دینِ تعصبآلود و تقلیدی، بلکه دین زنده، عقلانی، اخلاقی و وحدتبخش.
آیا پیشرفت علمی کافی است؟ پاسخ این مقاله روشن است: نه، اگر انسان را فراموش کند. نه، اگر عدالت نداشته باشد. نه، اگر به کرامت انسان توجه نکند. نه، اگر از معنویت، اخلاق و وحدت جدا شود. علم و تکنولوژی میتوانند جهان را تغییر دهند، اما اینکه این تغییر به سود انسان باشد یا به زیان او، به ارزشهایی بستگی دارد که راهنمای آنهاست.
پیشرفت حقیقی باید هم بیرون انسان را آباد کند و هم درون او را. باید هم ابزار بسازد و هم هدف را روشن کند. باید هم فقر مادی را کاهش دهد و هم فقر معنوی را درمان کند. باید هم علم را گسترش دهد و هم عدالت، محبت، خدمت و یگانگی را در جامعه ریشهدار سازد.
جهان امروز بیش از هر زمان به علم نیاز دارد، اما علمی که در خدمت انسان باشد؛ به توسعه نیاز دارد، اما توسعهای که کرامت انسان را مرکز خود قرار دهد؛ به تکنولوژی نیاز دارد، اما تکنولوژیای که ابزار وحدت، آموزش و رفاه شود؛ و به دین نیاز دارد، اما دینی که عقل را روشن کند، تعصب را کنار بزند، دلها را به هم نزدیک سازد و انسان را به بلوغ روحانی و اجتماعی فراخواند.
اگر علم، دین و توسعه از هم جدا بمانند، هر یک ناقص میشود. علم بیمعنویت میتواند خطرناک شود؛ دین بیعلم میتواند به خرافه گرفتار گردد؛ توسعهٔ بیعدالت میتواند انسان را به عدد و ابزار تبدیل کند. اما وقتی این سه در خدمت مقام انسان و یگانگی نوع بشر قرار گیرند، راهی تازه برای آینده گشوده میشود.
پیشرفت علمی لازم است، اما کافی نیست. آنچه بشر را نجات میدهد، تنها ابزارهای پیشرفتهتر نیست؛ انسانی رشدیافتهتر است. انسانی که میداند، اما فروتن است؛ میسازد، اما ویران نمیکند؛ آزاد است، اما مسئول است؛ قدرتمند است، اما عادل است؛ و در هر انسان دیگر، نه رقیب و بیگانه، بلکه عضوی از یک خانوادهٔ واحد میبیند.
لطفاً این مقاله را در شبکههای اجتماعی به اشتراک بگذارید