بعضی حقیقتها وقتی برای نخستین بار وارد زندگی ما میشوند، نه روشن و آرامشبخش، بلکه ناآشنا و حتی تهدیدکننده به نظر میرسند. انسان گاهی سالها پس از یک رویداد، یک تصمیم یا یک آشنایی به گذشته بازمیگردد و تازه درمییابد چیزی که آن روز از دیدنش ناتوان بود، از همان ابتدا در برابر او قرار داشت. واقعیت پنهان نشده بود؛ ذهن او آمادهٔ پذیرفتنش نبود. شاید اطلاعات کافی نداشت، شاید تحت تأثیر نظر دیگران بود، شاید از پیامدهای پذیرش حقیقت میترسید، یا شاید واقعیت با تصویری که پیشتر در ذهن ساخته بود سازگار نبود.
همین تجربهٔ آشنا، در مقیاسی بسیار بزرگتر در سراسر تاریخ ادیان تکرار شده است. پیامبران الهی معمولاً در میان مردمانی ظاهر شدهاند که با مفهوم دین، خدا، دعا، کتاب آسمانی و انتظار موعود بیگانه نبودهاند. بسیاری از آنان خود را مؤمن میدانستند، به سنتهای دینی پایبند بودند و باور داشتند اگر فرستادهای از جانب خداوند ظهور کند، او را خواهند شناخت. با این حال، هنگامی که همان لحظهٔ تاریخی فرا میرسید، شمار زیادی از مردم نهتنها پیام تازه را نمیپذیرفتند، بلکه در برابر آن میایستادند.
این الگو را نمیتوان فقط با ناآگاهی مردم گذشته توضیح داد. مخالفان پیامبران همیشه انسانهایی بیخبر، بیدین یا بدخواه نبودند. در میان آنان، عالمان دینی، زاهدان، صاحبان نفوذ و کسانی حضور داشتند که سالها دربارهٔ خدا و ظهور موعود سخن گفته بودند. مسئله، نبودن حقیقت یا حتی نبودن علاقه به حقیقت نبود؛ مشکل عمیقتر از این بود. آنان غالباً حقیقت را نه بر اساس ماهیت و آثارش، بلکه با معیار انتظارات پیشین خود میسنجیدند.
از همینجا یکی از دشوارترین پرسشهای زندگی معنوی انسان شکل میگیرد: آیا ما حقیقت را جستوجو میکنیم، یا فقط به دنبال چیزی هستیم که باورهای فعلی ما را تأیید کند؟
ذهن انسان برای فهم جهان ناچار است الگو بسازد. ما از تجربههای گذشته، آموزش خانواده، فرهنگ جامعه و باورهای دینی خود تصویری از واقعیت میسازیم و اتفاقهای تازه را با همان تصویر مقایسه میکنیم. این توانایی در زندگی روزمره ضروری است؛ بدون آن، هر روز باید جهان را از ابتدا بشناسیم. اما همین ویژگی مفید، در برابر حقیقتی که از چارچوبهای آشنا فراتر میرود، ممکن است به مانع تبدیل شود.
مردم معمولاً فقط منتظر ظهور یک پیامبر نبودند؛ آنان از پیش تصمیم گرفته بودند که آن پیامبر چگونه باید ظاهر شود. برای او زمان، مکان، زبان، نسب خانوادگی و حتی شکل پیروزی خاصی تصور میکردند. اگر ظهور تازه با آن تصویر هماهنگ نبود، به جای آنکه درستی تصویر ذهنی خود را بررسی کنند، خودِ ظهور را رد میکردند.
بسیاری از یهودیان در زمان حضرت مسیح منتظر موعودی بودند که قدرت ظاهری داشته باشد، قومشان را از سلطهٔ سیاسی نجات دهد و شکوه گذشته را بازگرداند. اما حضرت مسیح با سپاهی بزرگ یا تخت پادشاهی ظاهر نشد. او از تحول روح انسان، محبت، بخشش و پادشاهیای سخن گفت که قلمرو آن دلهای مردم بود. فاصلهٔ میان آنچه انتظار میرفت و آنچه رخ داده بود، برای بسیاری چنان زیاد بود که نتوانستند حقیقت را در صورتی که پیش رویشان قرار گرفته بود تشخیص دهند.
در آغاز اسلام نیز بخشی از مخالفتها از همین سرچشمه ناشی میشد. برخی نمیتوانستند بپذیرند که پیام الهی از زبان کسی شنیده شود که با تصور آنان از قدرت، ثروت و منزلت اجتماعی پیامبر هماهنگ نبود. آنان به جای آنکه نیروی کلام، استقامت صاحب پیام و آثاری را که در انسانها پدید میآورد بررسی کنند، دربارهٔ جایگاه اجتماعی، قبیله و ظاهر زندگی او داوری کردند.
در ظهور حضرت باب و حضرت بهاءالله نیز همین سازوکار تکرار شد. جامعهای که قرنها دربارهٔ موعود سخن گفته بود، هنگام ظهور او با این پرسش روبهرو نشد که آیا پیام تازه نیروی احیای جانها و دگرگون ساختن جامعه را دارد؛ بلکه ابتدا کوشید آن را با برداشتهای تثبیتشدهٔ خود از نشانهها و پیشگوییها تطبیق دهد. جایی که تطبیق ظاهری ممکن نبود، برای بسیاری تحقیق نیز پایان یافت.
این مسئله هنوز هم فقط به حوزهٔ دین محدود نیست. در زندگی شخصی نیز بارها حقیقتی را کنار میگذاریم، زیرا از زبان کسی بیان شده که انتظار نداشتهایم، با تجربههای پیشین ما هماهنگ نیست یا پذیرفتنش ما را ناچار به تغییر میکند. انسان گاهی آنچه را درست است رد نمیکند؛ چیزی را رد میکند که امنیت فکری او را به هم میزند.
دلبستگی به تصویر ذهنی حقیقت میتواند حتی از بیاعتقادی خطرناکتر باشد. کسی که میداند پاسخ را نمیداند، هنوز امکان جستوجو دارد؛ اما کسی که مطمئن است حقیقت باید دقیقاً مطابق تصور او باشد، پیش از آغاز تحقیق به نتیجه رسیده است. او دیگر به شواهد گوش نمیدهد تا چیزی بیاموزد، بلکه آنها را بررسی میکند تا باور فعلی خود را حفظ کند.
دین در آغاز هر ظهور، نیرویی زنده برای بیدار کردن وجدان، اصلاح اخلاق و ایجاد اجتماعی تازه است. اما با گذشت زمان، ممکن است بخشهایی از آن به مجموعهای از عادتها، اصطلاحات و اشکال ثابت تبدیل شود. آیینهایی که روزی وسیلهای برای تقویت روح بودند، گاه چنان اهمیت مستقلی پیدا میکنند که هدف اصلی دین در پشت آنها پنهان میشود. در چنین شرایطی، انسان ممکن است به جای وفاداری به حقیقت، به صورت تاریخی و آشنای آن وفادار بماند.
این تفاوت ظریفی است. انسان تصور میکند از دین دفاع میکند، در حالی که در واقع از برداشت خود از دین دفاع میکند. باور دارد در برابر انحراف ایستاده، در حالی که شاید در برابر مرحلهٔ تازهای از همان هدایت الهی مقاومت میکند. او گذشته را مقدس میشمارد، اما فراموش میکند پیامبران گذشته نیز در زمان خود، باورهای عادتشده و ساختارهای تثبیتشده را به چالش کشیده بودند.
حضرت زرتشت، حضرت موسی، حضرت مسیح، حضرت محمد، حضرت باب و حضرت بهاءالله در شرایطی یکسان ظهور نکردند، اما در زندگی همهٔ آنان میتوان نشانهای مشترک یافت: پیامشان انسان را از خواب عادت بیدار میکرد. هر یک از آنان از مردم میخواستند میان آنچه از دیگران به ارث بردهاند و آنچه خود با انصاف و بصیرت شناختهاند تفاوت بگذارند. این دعوت به بیداری طبیعی بود که با مقاومت روبهرو شود، زیرا پذیرش حقیقت تازه تنها افزودن یک عقیده به عقاید قبلی نبود؛ مستلزم بازنگری در معیارهایی بود که مردم با آن خود، جامعه و خدا را میشناختند.
ذهن انسان معمولاً در برابر چنین بازنگریای مقاومت میکند. پذیرفتن یک حقیقت تازه میتواند جایگاه اجتماعی، روابط خانوادگی، اعتبار فرد و حتی تصویری را که از خودش ساخته است تغییر دهد. به همین سبب، مخالفت همیشه از ضعف دلیل ناشی نمیشود. گاهی انسان دلیل را میبیند، اما آمادگی پرداخت هزینهٔ پذیرش آن را ندارد.
از این منظر، شناخت حقیقت فقط یک فعالیت فکری نیست. هوش، مطالعه و آشنایی با متون دینی مهماند، اما به تنهایی کافی نیستند. انسان برای شناخت حقیقت به صفاتی اخلاقی نیز نیاز دارد: تواضع برای پذیرفتن محدودیت دانستههای خود، انصاف برای شنیدن سخنی که با باورهای او متفاوت است، استقلال برای رهایی از فشار جمع و شجاعت برای پذیرفتن نتیجهای که ممکن است زندگیاش را تغییر دهد.
تحری حقیقت از همین نقطه آغاز میشود. مقصود از آن صرفاً مطالعهٔ چند کتاب یا مقایسهٔ چند عقیده نیست. نخستین مرحلهٔ تحقیق، مشاهدهٔ موانعی است که در ذهن خود ما وجود دارد. کسی که از قبل تصمیم گرفته چه نتیجهای باید بگیرد، هر اندازه هم مطالعه کند، هنوز حقیقت را مستقلاً جستوجو نکرده است. او تنها برای نتیجهای که پیشتر انتخاب کرده، دلیل گردآوری میکند.
یکی از دشوارترین موانع در شناخت یک ظهور تازه این است که انسان انتظار دارد پیامبر جدید، همان جهان دینی گذشته را بدون هیچ تفاوتی تکرار کند. اما اگر قرار باشد هدایت الهی در طول تاریخ با نیازهای متغیر بشر نسبت داشته باشد، طبیعی است که هر ظهور نه فقط ادامهدهندهٔ اصول روحانی گذشته، بلکه پاسخگوی مسائل زمان خود نیز باشد.
هیچ سخن معناداری خارج از زبان و تجربهٔ مخاطب بیان نمیشود. یک آموزگار خردمند، یک حقیقت را برای کودک، نوجوان و دانشجو به یک شکل توضیح نمیدهد. تفاوت واژهها و روش آموزش به معنای تناقض در اصل دانش نیست؛ نشانهٔ آن است که آموزش با ظرفیت و نیاز یادگیرنده هماهنگ شده است. پیامبران نیز در خلأ سخن نگفتهاند. هر یک در میان مردمی با تاریخ، فرهنگ، سطح دانش، ساختار اجتماعی و مسائل خاص خود ظهور کردهاند و پیام آنان ناگزیر باید در قالبی بیان میشد که مخاطبان نخستین بتوانند آن را بفهمند و در زندگی اجتماعی خود به کار گیرند.
از همین رو، تفاوت میان ادیان را نمیتوان فقط با مقایسهٔ ظاهری واژهها و احکام سنجید. حضرت موسی با قومی روبهرو بود که برای ساختن جامعهای منظم به قانون و انضباط نیاز داشت. حضرت مسیح در فضایی ظهور کرد که توجه افراطی به ظاهر شریعت میتوانست روح محبت و رحمت را کمرنگ سازد؛ ازاینرو، در تعالیم او پاکی قلب، بخشش و محبت جایگاهی برجسته یافت. حضرت محمد در میان قبایلی ظهور کرد که جنگهای طولانی، پراکندگی و نبود یک نظم اجتماعی فراگیر زندگی آنان را شکل داده بود و تعالیم اسلام علاوه بر تحول روحانی، زمینهٔ شکلگیری جامعه و تمدنی تازه را فراهم ساخت.
حضرت باب و حضرت بهاءالله نیز در آستانهٔ دورانی ظهور کردند که روابط میان ملتها، گسترش دانش و وابستگی متقابل جوامع، بشر را وارد مرحلهای تازه میکرد. در تعالیم بهائی، از همین رو، موضوعاتی چون وحدت عالم انسانی، رفع تعصبات، برابری زن و مرد، تعلیم و تربیت عمومی، هماهنگی علم و دین و ضرورت صلح جهانی جایگاهی محوری یافتند. این تفاوتها به معنای تغییر اصول بنیادین اخلاقی و روحانی نیست. راستی، محبت، عدالت، پاکی، خدمت و توجه به خداوند در ادیان الهی حضور دارند؛ آنچه با شرایط تاریخی تغییر میکند، بخشی از تعالیم اجتماعی و شیوهٔ بیان آنهاست.
مشکل زمانی آغاز میشود که انسان یک مرحله از هدایت را پایان نهایی همهٔ هدایت بداند. اگر پیامبر تازه همان واژهها، همان قوانین و همان ساختارهای گذشته را تکرار کند، میتوان پرسید چه نیازی به ظهور تازه بوده است؛ و اگر تعالیمی متناسب با دورهای جدید ارائه کند، همان تفاوت ممکن است بهانهٔ انکار قرار گیرد. بدین ترتیب، انسان در وضعیتی متناقض قرار میگیرد: از پیامبر جدید تازگی میخواهد، اما هر تازگی را نیز دلیلی بر نادرستی او میشمارد.
از نگاه بهائی، تاریخ ادیان مجموعهای از ظهورهای جدا از یکدیگر نیست، بلکه جریان واحدی از تربیت تدریجی بشر است. این برداشت نه تفاوتهای واقعی میان ادیان را انکار میکند و نه آنها را نشانهٔ جدایی سرچشمهها میداند. میتوان نور خورشید را در آینههای گوناگون دید: هر آینه شکل و جایگاه خاص خود را دارد، اما نوری که در آن منعکس میشود یکی است. شناخت درست ادیان نیز مستلزم دیدن هر دو حقیقت است؛ هم وحدت سرچشمهٔ الهی و هم تفاوت مأموریتهای تاریخی.
انتظار ظهور یک موعود معمولاً با نشانهها و پیشگوییهایی همراه است. این نشانهها میتوانند انسان را برای شناخت آماده کنند، اما اگر به تفسیری سخت و تغییرناپذیر تبدیل شوند، ممکن است درست برعکس عمل کنند. انسان گاهی به جای آنکه ظهور تازه را با آثار و حقیقت پیامش بسنجد، تنها میپرسد آیا تمام جزئیات آن با برداشتی که او یا نسلهای پیش از او از پیشگوییها داشتهاند مطابقت دارد یا نه.
کتابهای مقدس سرشار از استعاره، تمثیل و زبان نمادیناند. در آنها از نور و تاریکی، خواب و بیداری، حیات و مرگ، آسمان و زمین و بسیاری تصاویر دیگر سخن گفته میشود که همیشه نمیتوان آنها را تنها در معنای مادی و ظاهری محدود کرد. با این حال، در طول تاریخ بارها پیش آمده است که انسان دربارهٔ موعود آینده، نشانههای دینی را به شکلی کاملاً تحتاللفظی فهمیده و سپس هر واقعیتی را که با آن تصویر هماهنگ نبوده کنار گذاشته است.
این نوع نگاه میتواند تحقیق را پیش از آغاز متوقف کند. اگر فرد از قبل یقین داشته باشد که هر نشانه فقط یک معنای ممکن دارد، دیگر اجازه نمیدهد خودِ ظهور به او در فهم معنای پیشگویی کمک کند. او حقیقت تازه را بر اساس تفسیری میسنجد که پیش از مواجهه با آن ساخته است و همان تفسیر را نیز از هرگونه بازنگری مصون میداند.
تحقیق مستقل، در مقابل، به این معنا نیست که انسان پیشگوییها و متون دینی را بیاهمیت بشمارد. معنای آن این است که احتمال دهد فهم انسان از این متون نیز میتواند محدود یا ناقص باشد. همانگونه که تاریخ نشان داده است، گاهی بزرگترین مانع شناخت موعود نه بیتوجهی به پیشگوییها، بلکه اطمینان بیش از حد به تفسیری خاص از آنها بوده است.
اگر پیامبران تنها صاحبان اندیشههایی تازه بودند، میشد دعوت آنان را مانند هر نظریهٔ انسانی دیگری سنجید: اندیشهای مطرح میشود، طرفدارانی پیدا میکند و ممکن است صاحب آن، هنگامی که هزینهٔ ادامهٔ راه بیش از حد سنگین شود، از ادعای خود عقبنشینی کند. اما تاریخ ظهورهای دینی بارها وضعیتی متفاوت را نشان داده است. پیامبران در برابر مخالفتهایی ایستادند که نهفقط اعتبار و آسایش، بلکه آزادی و جان آنان را تهدید میکرد.
حضرت موسی در برابر قدرت فرعون ایستاد، حضرت مسیح رسالت خود را با وجود خطری که متوجه او بود رها نکرد، حضرت محمد سالهای دشوار آزار و محاصره را پشت سر گذاشت، حضرت باب از آغاز دعوت تا هنگام شهادت بر مأموریت خود پایدار ماند و حضرت بهاءالله در مسیر زندان، تبعید و محرومیت از اعلام پیام خویش دست نکشید.
البته استقامت به تنهایی دلیل حقانیت نیست. انسان ممکن است بر عقیدهای نادرست نیز پافشاری کند. اما هنگامی که کسی میتوانست با انکار یا سازش، جان و آسایش خود را حفظ کند و در عوض سالها زندان، تبعید، محرومیت یا خطر مرگ را پذیرفته است، این پایداری دستکم به پرسشی جدی دربارهٔ انگیزه و یقین او تبدیل میشود. چنین وضعیتی با تصویر سادهای که یک مدعی دینی را صرفاً جویای ثروت، مقام یا منفعت شخصی میداند به آسانی سازگار نیست.
با این حال، تاریخ نشان میدهد که مردم گاهی درست همان چیزی را که باید سبب تأمل باشد، نشانهٔ ضعف تلقی کردهاند. مظلومیت پیامبر به جای آنکه آنان را به تحقیق بیشتر وادارد، دلیلی برای نادرستی او شمرده شده است. تنهایی، کمیِ پیروان و مخالفت صاحبان قدرت به جای آنکه به عنوان شرایط آغاز یک دعوت تازه فهمیده شود، گاه جایگزین سنجش خودِ پیام شده است.
اما اگر حقانیت را با قدرت ظاهری، ثروت یا حمایت اکثریت بسنجیم، به نتیجهای عجیب میرسیم. بسیاری از پیامبران درست در آغاز دعوتشان از چنین پشتوانهای برخوردار نبودند. بنابراین مظلومیت دلیل حقانیت نیست، اما به همان اندازه، دلیل بطلان هم نیست. قدرت یک پیام الهی همیشه در نخستین روزها به صورت حکومت، جمعیت یا ثروت ظاهر نمیشود؛ گاهی در توانایی آن برای دگرگون ساختن انسانها و ادامه یافتن حرکتش در میان فشار و سرکوب آشکار میشود.
مخالفت با پیامبران همیشه فقط از اختلاف فکری سرچشمه نمیگیرد. ظهور یک پیام تازه میتواند ساختارهای اجتماعی و دینی تثبیتشده را نیز به چالش بکشد. هرگاه دعوتی تازه اقتدارهای موجود، امتیازهای موروثی یا برداشتهای جاافتاده را زیر سؤال ببرد، طبیعی است کسانی که جایگاهشان به آن ساختار وابسته است، بیش از دیگران احساس تهدید کنند.
در چنین فضایی، بحث از خودِ پیام ممکن است بهتدریج به بحث دربارهٔ شخصیت صاحب دعوت تبدیل شود. به جای خواندن آثار او، دربارهٔ انگیزههایش سخن گفته میشود؛ به جای بررسی تعالیم، شایعات و اتهامها برجسته میشوند؛ و به جای آنکه هر فرد شخصاً تحقیق کند، از او خواسته میشود به داوری صاحبان قدرت اعتماد کند. نسبتهایی مانند جاهطلبی، جنون، فریبکاری، بیدینی یا برهم زدن نظم جامعه در تاریخ ادیان بارها برای بیاعتبار کردن پیامهای تازه به کار رفتهاند.
آنچه این مسئله را پیچیدهتر میکند این است که مخالفان معمولاً خود را دشمن حقیقت نمیدانند. انسان به ندرت به خود میگوید «من با حقیقت مخالفم». بسیار محتملتر است که تصور کند از ایمان، سنت، اخلاق یا امنیت جامعه دفاع میکند. تعصب اغلب با نام تعصب ظاهر نمیشود؛ ممکن است لباس وفاداری، وظیفه و پاسداری از مقدسات بر تن کند.
از همین رو، هنگام بررسی یک دعوت دینی، تنها دانستن اینکه چه کسانی با آن مخالفت کردهاند کافی نیست. باید پرسید آنان چه چیزی را واقعاً مطالعه کرده بودند، اطلاعاتشان از چه منبعی آمده بود و پذیرفتن پیام تازه چه اثری بر موقعیت آنان داشت. تعداد مخالفان، شدت اتهامها و منزلت اجتماعی آنان هیچیک به خودی خود معیار حقیقت نیستند.
اکثریت نیز میتواند با اطمینان اشتباه کند. یک روایت ممکن است چنان زیاد تکرار شود که نسلهای بعدی آن را نه یک داوری، بلکه یک واقعیت مسلم بدانند. در چنین وضعیتی، انسان دیگر احساس نمیکند نظر دیگران را پذیرفته است؛ تصور میکند چیزی را میداند که در حقیقت فقط بارها شنیده است. درست در همین نقطه است که ضرورت تحری حقیقت دوباره آشکار میشود: آیا ما خودمان سرچشمه را بررسی کردهایم، یا تنها داوری دیگران را به ارث بردهایم؟
هر ظهور الهی از یک جهت آشنا و از جهتی تازه است. آشناست، زیرا همان اصول بنیادین را زنده میکند: محبت، عدالت، راستی، پاکی، خدمت و توجه به خدا. تازه است، زیرا این اصول را در افقی گستردهتر و متناسب با نیازهای زمان بیان میکند. همین ترکیب آشنایی و تازگی، یکی از مهمترین نقاط آزمون انسان است.
اگر پیام تازه هیچ تفاوتی با گذشته نداشته باشد، نیازی به ظهور تازه باقی نمیماند. از سوی دیگر، اگر از همان سرچشمهٔ الهی باشد، نمیتوان انتظار داشت روح و مقصد آن با حقیقت ادیان پیشین بیگانه باشد. بنابراین شناخت ظهور تازه مستلزم آن است که بتوانیم میان وحدت اصول و تفاوت صورتها تمایز قائل شویم.
برخی فقط تفاوتها را میبینند و نتیجه میگیرند که ادیان یکدیگر را نفی میکنند. برخی دیگر برای اثبات وحدت ادیان، همهٔ تفاوتهای واقعی میان آنها را نادیده میگیرند. هر دو نگاه بخشی از مسئله را از دست میدهد. پیامبران در مقام سرچشمهٔ هدایت، حقیقتی واحد را منعکس میکنند، اما در مقام شخصیت تاریخی، مأموریت و شرایط ظهور با یکدیگر تفاوت دارند. یگانگی آنان به معنای یکسان بودن همهٔ جزئیات نیست، همانگونه که تفاوتشان نیز به معنای جدایی سرچشمهها نیست.
از همین منظر، حضرت زرتشت جای حضرت موسی را نمیگیرد، حضرت مسیح پیام حضرت موسی را بیارزش نمیسازد، حضرت محمد حقیقت حضرت مسیح را نفی نمیکند و ظهور حضرت باب و حضرت بهاءالله عظمت پیامبران گذشته را کاهش نمیدهد. هر ظهور را میتوان مرحلهای تازه در جریان واحد تربیت بشر دید. احترام حقیقی به پیامبر گذشته فقط ستایش نام او نیست؛ شاید دشوارترین شکل این احترام آن باشد که انسان آمادگی داشته باشد همان نور هدایت را اگر در صورتی تازه ظاهر شد نیز بررسی کند.
نگاه کردن به گذشته آسان است. امروز میتوانیم از فاصلهای امن دربارهٔ مخالفان حضرت مسیح یا حضرت محمد داوری کنیم و خطای آنان را آشکار ببینیم. اما آنان نیز خود را دشمن حقیقت نمیدانستند. بسیاری احتمالاً مطمئن بودند که با تکیه بر کتاب مقدس، سنت، نظر عالمان و نشانههای موعود تصمیم درستی گرفتهاند. همین واقعیت باید ما را نسبت به قضاوت خودمان محتاط کند.
مسئلهٔ اصلی این نیست که آیا ما امروز پیامبران گذشته را میپذیریم. پذیرش آنان پس از آنکه قرنها تاریخ، تمدن و میلیونها پیرو در پیرامون نامشان شکل گرفته، آزمونی دشوار نیست. پرسش دشوارتر این است که آیا میتوانیم حقیقت را پیش از آنکه به باور عمومی تبدیل شود بشناسیم؛ زمانی که هنوز در اقلیت است، مخالفان نیرومندی دارد و پذیرفتنش ممکن است آسایش فکری یا اجتماعی ما را برهم بزند.
برای چنین شناختی، داشتن اطلاعات بیشتر به تنهایی کافی نیست. دانش اگر با فروتنی همراه نباشد، حتی میتواند به ابزاری پیچیدهتر برای دفاع از پیشداوریهای قبلی تبدیل شود. انسان ممکن است متون فراوانی بخواند، اما اگر از پیش تصمیم گرفته باشد نتیجهٔ تحقیق چه باید باشد، مطالعهٔ او بیشتر برای تأیید باورهای موجود به کار خواهد رفت تا کشف حقیقت.
آمادگی برای شناخت حقیقت یعنی بتوانیم میان احترام به گذشته و اسارت در گذشته تفاوت بگذاریم؛ بتوانیم آثار یک دعوت را پیش از داوری بخوانیم؛ مخالفت جمع را دلیل قطعی ندانیم؛ و احتمال دهیم که فهم ما از پیشگوییها، احکام و سنتها کامل نیست. این آمادگی به معنای پذیرفتن بیچونوچرای هر ادعایی نیست. درست برعکس، تحقیق مستقل مستلزم عقل، دقت، مقایسه و سنجش است؛ اما سنجشی که نتیجهٔ آن از پیش تعیین نشده باشد.
در آغاز این مقاله از لحظههایی سخن گفتیم که انسان سالها بعد درمییابد حقیقت از ابتدا در برابرش بوده است. اکنون میتوان معنای عمیقتر آن تجربه را دید. حقیقت همیشه به دلیل پیچیدگی خود پنهان نمیماند؛ گاه به این دلیل دیده نمیشود که پذیرفتن آن مستلزم ترک تصویری آشنا، امتیازی دیرینه یا اطمینانی راحت است.
تاریخ پیامبران نشان میدهد مشکل بشر فقط کمبود راهنما نبوده است. راهنما آمده، سخن گفته، رنج برده و آثار خود را بر جای گذاشته است؛ اما انسان بارها صدای او را در میان هیاهوی عادت، تعصب و ترس نشنیده است. گاه از پیامبر خواسته است قدرتی را نشان دهد که خود انتظار دارد، به زبانی سخن بگوید که از پیش میشناسد و وعدههای الهی را دقیقاً به شکلی محقق کند که تفسیرهای او تعیین کردهاند. سپس، چون حقیقت از فرمان ذهن او پیروی نکرده، از کنار آن گذشته است.
درس تاریخ این نیست که مردم گذشته نادان بودند و ما آگاهتریم. چنین نتیجهای شاید فقط شکل تازهای از همان غرور قدیمی باشد. درس واقعی این است که سازوکار انکار هنوز در درون ما زنده است. ما نیز میتوانیم نامهای مقدس را بر زبان بیاوریم، به سنتها احترام بگذاریم، در انتظار حقیقت باشیم و در عین حال فقط صورتی را بپذیریم که با انتظارهایمان سازگار است.
شناخت حقیقت از جایی آغاز میشود که انسان به جای پرسیدن «آیا این همان چیزی است که انتظار داشتم؟» بپرسد «آیا ممکن است انتظار من نیازمند اصلاح باشد؟» از آن پس، دیگر ظاهر قدرت را با حقانیت اشتباه نمیگیرد، مخالفت اکثریت را حکم نهایی نمیشمارد و تفاوت زبان پیامبران را نشانهٔ جدایی آنان نمیداند. به خودِ پیام، به آثار آن، به زندگی صاحب دعوت، به قدرت تربیتی تعالیم او و به تحولی که در انسانها و مسیر تاریخ پدید میآورد نگاه میکند.
اما حتی شناخت نیز همیشه پایان کار نیست. حقیقت گاهی از انسان چیزی بیش از فهمیدن میخواهد. پذیرفتن آن ممکن است مستلزم کنار گذاشتن بخشی از غرور، عادت، آسایش یا تصویری باشد که سالها از خود و جهان ساختهایم. شاید به همین دلیل است که در تاریخ ادیان، کسانی که حقیقت را پذیرفتند لزوماً باهوشترین یا دانشمندترین افراد عصر خود نبودند؛ گاه کسانی بودند که بیش از دیگران آمادگی داشتند خود را در برابر حقیقت تغییر دهند.
از این رو، پرسش پایانی این مقاله دربارهٔ مردمان گذشته نیست. دربارهٔ خود ماست. اگر حقیقت امروز نه در صورتی آشنا و مطابق انتظار، بلکه در شکلی ظاهر شود که پیشفرضهایمان را به چالش بکشد، وابستگیهایمان را بیازماید و از ما شجاعت تغییر بخواهد، آیا میتوانیم پیش از رد کردن آن، با ذهنی آزاد تحقیق کنیم؟
شاید بزرگترین درس تاریخ پیامبران این باشد که حقیقت همیشه برای دیده شدن به نور بیشتری نیاز ندارد؛ گاهی این ما هستیم که باید نگاه خود را روشنتر کنیم.
و شاید مهمترین پرسش، همین باشد:
اگر حقیقت، برخلاف همهٔ انتظارهای من، همین امروز در برابر من قرار گیرد، آیا آنقدر فروتن هستم که پیش از داوری، به آن فرصت شنیده شدن بدهم؟
اگر پیامبران تنها صاحبان اندیشههایی تازه بودند، میشد دعوت آنان را مانند هر نظریهٔ انسانی دیگری سنجید: اندیشهای مطرح میشود، طرفدارانی پیدا میکند، در برابر نقدها اصلاح میشود و اگر شرایط دشوار شود، صاحب آن ممکن است از بخشی از ادعاهای خود عقبنشینی کند. اما تاریخ ظهورهای الهی با چنین الگویی سازگار نیست. پیامبران در برابر مخالفتهایی ایستادند که نهفقط اعتبار و آسایش، بلکه آزادی و جان آنان را تهدید میکرد. با این همه، شدت فشار نهتنها از اطمینانشان نکاست، بلکه استقامت آنان را آشکارتر ساخت.
این پایداری را نباید صرفاً نوعی سرسختی شخصی دانست. انسان ممکن است بر عقیدهای نادرست نیز پافشاری کند، اما پایداری پیامبران ویژگی دیگری داشت: آنان در شرایطی که همهٔ سودهای ظاهری در عقبنشینی بود، بدون طلب ثروت، مقام یا امنیت به دعوت خود ادامه دادند. زندان، تبعید، تحقیر، تهدید و تنهایی نتوانست مقصد آنان را تغییر دهد. آنچه از دست میدادند آشکار بود، اما سود دنیویای که از ادامهٔ راه به دست آورند وجود نداشت.
حضرت موسی در برابر قدرت فرعون ایستاد؛ حضرت مسیح با وجود آگاهی از خطری که در انتظارش بود، رسالت خود را رها نکرد؛ حضرت محمد در سالهای آزار و محاصره، دعوت خویش را با وعدهٔ ثروت و ریاست معاوضه نکرد. حضرت باب از نخستین روزهای اظهار امر تا لحظهٔ شهادت، با آرامش و ثباتی کمنظیر بر مأموریت خود باقی ماند. حضرت بهاءالله نیز در مسیری که از زندان سیاهچال تهران آغاز شد و با تبعیدهای پیدرپی تا عکّا ادامه یافت، در هیچ مرحلهای از اعلام پیام خویش دست نکشید.
استقامت به تنهایی جای تحقیق را نمیگیرد، اما در سنجش صداقت یک مدعی اهمیت دارد. هنگامی که انسانی میتوانست با یک انکار یا سازش، جان و آسایش خود را حفظ کند و با این حال آگاهانه رنج را پذیرفت، نمیتوان انگیزهٔ او را با معیارهای عادی جاهطلبی توضیح داد. در روایتهای مربوط به حضرت باب، حتی پژوهشگران و ناظران غیر بهائی نیز آرامش، شجاعت و پایداری او را در برابر محاکمه، زندان و مرگ ثبت کردهاند. این پایداری چنان برجسته بود که مخالفان، با وجود قدرت سیاسی و دینی خود، نتوانستند آن را به رفتار کسی فروبکاهند که در پی منفعت شخصی است.
716.pdf
با این حال، مردم اغلب درست همان چیزی را که باید دلیل تأمل بدانند، بهانهٔ انکار قرار میدهند. مظلومیت پیامبر را نشانهٔ ضعف میشمارند، تنهایی او را دلیل نادرستی میگیرند و مخالفت اکثریت را جایگزین بررسی شخصی میکنند. گویی حقیقت فقط زمانی معتبر است که از همان ابتدا قدرت سیاسی، تأیید عمومی و پیروزی ظاهری در کنار آن باشد. اما اگر این معیار را بپذیریم، باید بیشتر پیامبران را در آغاز ظهورشان انکار کنیم؛ زیرا دعوت آنان معمولاً زمانی آغاز شده که قدرت در دست مخالفان بود و شمار پیروانشان اندک.
قدرت حقیقی یک پیام الهی همیشه در نخستین روزهایش به صورت حکومت، جمعیت یا ثروت ظاهر نمیشود. گاهی در توانایی آن برای حفظ صاحب پیام در میان بلاها، دگرگون کردن شخصیت انسانها و ایجاد حرکتی دیده میشود که پس از حذف ظاهری رهبرش نیز ادامه مییابد. شمشیر میتواند بدن را از میان ببرد، اما نمیتواند حقیقتی را که در جان انسانها ریشه گرفته خاموش کند.
مخالفت با فرستادگان الهی معمولاً از یک مسیر تکراری پیروی کرده است. ابتدا اصل پیام نادیده گرفته میشود و توجه مردم به شخصیت، زبان، خانواده یا موقعیت اجتماعی آورندهٔ آن معطوف میگردد. سپس سخنان او تحریف یا از زمینهٔ اصلی جدا میشود. در مرحلهٔ بعد، شایعاتی ساخته میشود تا مردم پیش از شنیدن مستقیم پیام، از آن بترسند. سرانجام، هنگامی که استدلال کافی نیست، فشار اجتماعی یا سیاسی جای آن را میگیرد.
این الگو فقط محصول خشونت یا جهل نیست؛ از تعارض منافع نیز سرچشمه میگیرد. هر پیامبر معیارهای اخلاقی و اجتماعی عصر خود را به چالش میکشد. دعوت او اقتدار کسانی را که از وضع موجود سود میبرند محدود میکند، امتیازهای موروثی را زیر سؤال میبرد و مسئولیت تازهای بر دوش مردم میگذارد. بنابراین مخالفت با او همیشه صرفاً دفاع از یک عقیده نیست؛ گاهی دفاع از قدرت، منزلت و ساختاری است که با پذیرفتن پیام تازه متزلزل خواهد شد.
در چنین فضایی، حقیقت نخستین قربانی است. به جای آنکه آثار و تعالیم صاحب دعوت بررسی شود، دربارهٔ او داستان ساخته میشود. به جای مراجعه به سخنانش، روایت دشمنانش پذیرفته میشود. به جای سنجیدن پیام با عقل و وجدان، از مردم خواسته میشود به داوری صاحبان قدرت اعتماد کنند. این روش در طول قرنها برای مقابله با پیامبران به کار رفته است: نسبت دادن جنون، جادوگری، جاهطلبی، بیدینی یا برهم زدن نظم جامعه.
نکتهٔ مهم این است که بسیاری از این اعتراضها در ظاهر میتوانند منطقی به نظر برسند. مخالفان معمولاً نمیگویند «ما با حقیقت دشمنیم»؛ آنان خود را نگهبان ایمان، اخلاق یا امنیت جامعه معرفی میکنند. از همین رو، تشخیص مسئله دشوار میشود. تعصب به ندرت با نام تعصب وارد میشود؛ اغلب لباس وظیفه، وفاداری و دفاع از مقدسات میپوشد.
در بررسی هر دعوت دینی، بنابراین، فقط پرسیدن اینکه «چه کسانی با آن مخالفت کردند؟» کافی نیست. باید دید مخالفان چه چیزی را واقعاً بررسی کرده بودند، اطلاعاتشان را از کجا گرفته بودند و پذیرش آن پیام چه تغییری در موقعیت آنان ایجاد میکرد. تعداد مخالفان، شدت اتهامها یا قدرت اجتماعی آنان هیچیک به خودی خود معیار حقیقت نیست.
تاریخ نشان میدهد اکثریت میتواند با اطمینان اشتباه کند. گروه بزرگی از مردم ممکن است یک روایت را تکرار کنند، بیآنکه هیچگاه سرچشمهٔ آن را بررسی کرده باشند. هنگامی که یک داوری به اندازهٔ کافی تکرار شود، برای نسلهای بعدی شکل واقعیت پیدا میکند. آنگاه انسان دیگر احساس نمیکند که در حال پذیرفتن نظر دیگران است؛ تصور میکند چیزی را میداند که در حقیقت فقط بارها شنیده است.
هر ظهور الهی از جهتی آشنا و از جهتی تازه است. آشناست، زیرا همان اصول بنیادین را زنده میکند: محبت، عدالت، راستی، پاکی، خدمت و توجه به خدا. تازه است، زیرا این اصول را در افقی گستردهتر و متناسب با نیازهای زمان بیان میکند. همین ترکیب آشنایی و تازگی، نقطهٔ آزمون انسان است.
اگر پیام تازه هیچ تفاوتی با گذشته نداشت، نیازی به ظهور تازه نبود. اگر فقط همان واژهها، احکام و ساختارهای پیشین را تکرار میکرد، نمیتوانست جامعه را به مرحلهای جدید هدایت کند. از سوی دیگر، چون از همان سرچشمهٔ الهی است، نباید هدف و روح آن با حقیقت ادیان گذشته بیگانه باشد. شناخت ظهور تازه، توانایی دیدن وحدت در میان تفاوتها را میطلبد.
برخی تنها تفاوتها را میبینند و نتیجه میگیرند که ادیان یکدیگر را نفی میکنند. برخی دیگر برای اثبات وحدت، همهٔ تفاوتهای واقعی را نادیده میگیرند. هر دو نگاه بخشی از حقیقت را از دست میدهند. پیامبران در مقام سرچشمهٔ هدایت، حقیقتی واحد را منعکس میکنند؛ اما در مقام شخصیت تاریخی، مأموریت و شرایط ظهور، با یکدیگر تفاوت دارند. یگانگی آنان به معنای یکسان بودن همهٔ جزئیات نیست، همانگونه که تفاوتشان به معنای جدایی سرچشمهها نیست.
میتوان نور خورشید را در آینههای گوناگون دید. هر آینه شکل و جایگاه خود را دارد، اما نوری که در آن میتابد یکی است. اگر کسی فقط به قاب آینهها نگاه کند، تفاوت میبیند؛ اگر تنها از نور سخن بگوید و وجود آینهها را انکار کند، نحوهٔ ظهور آن نور را نادیده گرفته است. فهم درست ادیان نیز نیازمند توجه همزمان به این دو بُعد است: وحدت حقیقت الهی و تفاوت مأموریتهای تاریخی پیامبران.
این نگاه، رقابت میان ادیان را به پیوستگی تبدیل میکند. حضرت زرتشت جای حضرت موسی را نمیگیرد، حضرت مسیح پیام حضرت موسی را بیارزش نمیسازد، حضرت محمد حقیقت حضرت مسیح را نفی نمیکند و ظهور حضرت باب و حضرت بهاءالله عظمت پیامبران گذشته را کاهش نمیدهد. هر ظهور مرحلهای تازه در جریان واحد تربیت بشر است. احترام حقیقی به پیامبر گذشته، تنها ستایش نام او نیست؛ آمادگی برای شناخت همان نور در ظهوری تازه است.
یکی از دشوارترین موانع شناخت این است که مردم از پیامبر تازه میخواهند کاملاً شبیه پیامبر پیشین باشد. اگر همانند او سخن بگوید، میپرسند چه چیز تازهای آورده است؛ اگر متفاوت سخن بگوید، میگویند چگونه میتواند از همان خدا باشد. بدین ترتیب، هر تفاوتی دلیل رد و هر شباهتی نشانهٔ بینیازی از ظهور جدید تلقی میشود.
این بنبست زمانی شکسته میشود که معیار شناخت از شباهت ظاهری به آثار واقعی منتقل شود. باید دید یک پیام چه تصوری از انسان ارائه میدهد، چه فضایل اخلاقیای پرورش میدهد، برای دردهای زمان چه پاسخی دارد و آیا میتواند در جان پیروان خود نیرویی برای خدمت، فداکاری و وحدت پدید آورد. باید آثار صاحب دعوت را مستقیماً خواند، نه آنکه شناخت او را به گزیدههایی که مخالفانش انتخاب کردهاند محدود کرد.
همچنین لازم است تعبیرات رمزی و نمادین کتابهای مقدس با احتیاط بررسی شوند. بسیاری از مردم در طول تاریخ، پیشگوییهای معنوی را چنان تحتاللفظی فهمیدهاند که وقوع آنها را جز در شکلی مادی ناممکن دانستهاند. هنگامی که موعود مطابق این تصویر ظاهر نشد، نتیجه گرفتند وعده تحقق نیافته است. در حالی که خود کتابهای آسمانی سرشار از استعاره، تمثیل و زبان نمادیناند؛ زبان آسمان و زمین، نور و تاریکی، حیات و مرگ، خواب و بیداری، فقط به پدیدههای طبیعی اشاره نمیکند.
اصرار بر تفسیر صرفاً ظاهری، گاهی انسان را به وضعیتی متناقض میرساند: او از یک سو میپذیرد که پیامبران گذشته با تمثیل و رمز سخن گفتهاند، اما دربارهٔ موعود آینده هر نشانه را فقط به معنای مادی آن محدود میکند. در نتیجه، به جای آنکه ظهور را روشنکنندهٔ معنای پیشگویی بداند، از پیشگویی تفسیری میسازد که هیچ ظهور زندهای نمیتواند با آن سازگار شود.
نگاه کردن به گذشته آسان است. امروز میتوانیم از فاصلهای امن دربارهٔ مخالفان حضرت مسیح یا حضرت محمد داوری کنیم و خطای آنان را آشکار ببینیم. اما آنان نیز خود را دشمن حقیقت نمیدانستند. بسیاری مطمئن بودند که با تکیه بر کتاب مقدس، سنت، نظر عالمان و نشانههای موعود تصمیمی درست گرفتهاند. همین واقعیت باید ما را محتاط کند.
مسئلهٔ اصلی این نیست که آیا ما اکنون پیامبران گذشته را میپذیریم. پذیرش آنان پس از آنکه قرنها تاریخ، تمدن و میلیونها پیرو بر حقانیتشان گواهی دادهاند، آزمونی دشوار نیست. پرسش واقعی این است که آیا میتوانیم حقیقت را پیش از آنکه به باور عمومی تبدیل شود تشخیص دهیم؛ زمانی که هنوز در اقلیت است، مخالفان نیرومندی دارد و پذیرفتنش ممکن است آسایش فکری ما را برهم زند.
برای چنین شناختی، داشتن اطلاعات بیشتر به تنهایی کافی نیست. تاریخ نشان میدهد عالمان بسیاری با وجود دانش گسترده از تشخیص بازماندند و انسانهایی ساده با دلی آزاد حقیقت را پذیرفتند. دانش زمانی راهگشاست که با فروتنی همراه باشد. در غیر این صورت، میتواند ابزار پیچیدهتری برای توجیه پیشداوریهای قبلی شود.
آمادگی برای شناخت حقیقت یعنی بتوانیم میان احترام به گذشته و اسارت در گذشته تفاوت بگذاریم؛ بتوانیم آثار یک دعوت را پیش از داوری بخوانیم؛ بتوانیم مخالفت جمع را دلیل قطعی ندانیم؛ و بتوانیم احتمال دهیم که فهم ما از پیشگوییها، احکام و سنتها کامل نیست. این آمادگی به معنای پذیرفتن بیچونوچرای هر ادعایی نیست. درست برعکس، تحقیق مستقل مستلزم دقت، عقل، مقایسه و سنجش است. اما این سنجش باید آزادانه انجام شود، نه با نتیجهای که از پیش تعیین شده است.
در آغاز این مقاله، از لحظههایی سخن گفتیم که انسان سالها بعد درمییابد حقیقت از ابتدا در برابرش بوده است. اکنون میتوان معنای عمیقتر آن تجربه را دید. حقیقت همیشه به دلیل پیچیدگی خود پنهان نمیماند؛ گاه به این دلیل دیده نمیشود که پذیرش آن مستلزم ترک تصویری آشنا، امتیازی دیرینه یا اطمینانی راحت است.
تاریخ پیامبران نشان میدهد مشکل بشر فقط کمبود راهنما نبوده است. راهنما آمده، سخن گفته، رنج برده و آثار خود را بر جای گذاشته است؛ اما انسان بارها صدای او را در میان هیاهوی عادت، تعصب و ترس نشنیده است. گاه از پیامبر خواسته است قدرتی را نشان دهد که خود انتظار دارد، به زبانی سخن بگوید که از پیش میشناسد و آینده را به شکلی محقق کند که تفاسیر او تعیین کردهاند. سپس، چون حقیقت از فرمان ذهن او پیروی نکرده، از کنارش گذشته است.
درس تاریخ این نیست که مردم گذشته نادان بودند و ما آگاهتریم. چنین نتیجهای فقط شکل تازهای از همان غرور قدیمی است. درس واقعی این است که سازوکار انکار هنوز در درون ما زنده است. ما نیز میتوانیم نامهای مقدس را بر زبان بیاوریم، در انتظار حقیقت باشیم و در عین حال فقط صورتی را بپذیریم که با انتظارهایمان سازگار است.
شناخت حقیقت از جایی آغاز میشود که انسان به جای پرسیدن «آیا این همان چیزی است که انتظار داشتم؟» بپرسد «آیا ممکن است انتظار من نیازمند اصلاح باشد؟» از آن پس، او دیگر ظاهر قدرت را با حقانیت اشتباه نمیگیرد، مخالفت اکثریت را حکم نهایی نمیشمارد و تفاوت زبان پیامبران را نشانهٔ جدایی آنان نمیداند. به آثار نگاه میکند، به قدرت تربیتی پیام، به استقامت صاحب آن و به تحولی که در جان انسانها و مسیر تاریخ پدید میآورد.
شاید بزرگترین مانع شناخت حقیقت این نباشد که حقیقت دور است، بلکه این باشد که بیش از اندازه به ما نزدیک میشود و چیزهایی را در وجودمان آشکار میکند که ترجیح میدهیم دستنخورده باقی بمانند. حقیقت تنها از ما نمیخواهد آن را تحسین کنیم؛ ما را دعوت میکند که تغییر کنیم.
از این رو، پرسش پایانی این مقاله دربارهٔ مردمان گذشته نیست. پرسش دربارهٔ خود ماست: اگر حقیقت امروز نه با شکلی آشنا، بلکه در صورتی ظاهر شود که پیشفرضهایمان را به چالش بکشد، جایگاه اجتماعی و فکریمان را بیازماید و از ما شجاعت تغییر بخواهد، آیا برای شناختنش به اندازهٔ کافی آزاد خواهیم بود؟
در سراسر این مقاله دربارهٔ موانع شناخت حقیقت سخن گفتیم؛ از پیشداوریها، از وابستگی به سنتها، از تصویرهایی که خودمان از حقیقت ساختهایم و از این واقعیت که تاریخ بارها یک اشتباه را تکرار کرده است. اما در پایان، پرسشی باقی میماند که از همهٔ پرسشهای پیشین شخصیتر است.
فرض کنیم همهٔ نشانهها فراهم باشد. فرض کنیم انسان به مطالعه بپردازد، آثار را بخواند، تاریخ را بررسی کند و از تعصب نیز تا حد زیادی فاصله بگیرد. آیا از این لحظه به بعد، پذیرش حقیقت قطعی خواهد بود؟
تجربهٔ زندگی پاسخ دیگری میدهد.
همهٔ ما حقیقتهایی را میشناسیم که عمل کردن به آنها آسان نیست. بسیاری میدانند بخشش بهتر از کینه است، اما بخشیدن دشوار است. بسیاری میدانند صداقت ارزشمند است، اما همیشه راست گفتن هزینه دارد. بسیاری میدانند تغییر بعضی عادتها به سودشان است، اما سالها همان مسیر گذشته را ادامه میدهند.
پس مشکل همیشه ندانستن نیست.
گاهی مشکل، پذیرفتن است.
شناخت حقیقی، فقط یک اتفاق ذهنی نیست؛ اتفاقی است که باید به قلب و سپس به زندگی انسان راه پیدا کند. تا زمانی که حقیقت فقط در حد یک اندیشه باقی بماند، هنوز چیزی را تغییر نداده است. ارزش حقیقت زمانی آشکار میشود که انسان حاضر باشد به خاطر آن، بخشی از آسایش، غرور یا عادتهای خود را کنار بگذارد.
شاید به همین دلیل است که در تاریخ ادیان، کسانی که حقیقت را پذیرفتند، صرفاً افراد باهوشتر نبودند؛ بلکه غالباً کسانی بودند که آمادگی بیشتری برای دگرگون شدن داشتند.
گاهی هنگام خواندن تاریخ، ناخودآگاه خود را در جایگاه تماشاگر قرار میدهیم. داستان حضرت زرتشت، حضرت موسی، حضرت مسیح، حضرت محمد، حضرت باب و حضرت بهاءالله را مرور میکنیم و از خود میپرسیم چگونه ممکن بود مردم زمان آنان حقیقت را نبینند.
اما شاید تاریخ برای آن نوشته نشده باشد که دربارهٔ گذشتگان داوری کنیم.
شاید تاریخ، آینهای باشد که هر نسل، خودش را در آن ببیند.
اگر امروز از خود بپرسیم چرا مردم گذشته پیامبران را نپذیرفتند، شاید هنوز مهمترین سؤال را نپرسیدهایم.
سؤال اصلی این نیست که آنان چه کردند.
سؤال اصلی این است که ما اگر در همان موقعیت قرار میگرفتیم، چه میکردیم.
آیا جرئت داشتیم باورهای موروثی خود را دوباره بررسی کنیم؟
آیا حاضر بودیم حقیقت را پیش از آنکه اکثریت آن را بپذیرند، با ذهنی آزاد بیازماییم؟
آیا میتوانستیم میان احترام به سنت و اسارت در سنت تفاوت قائل شویم؟
این پرسشها فقط به گذشته تعلق ندارند. هر روز، در مقیاسی کوچکتر، زندگی همین آزمون را پیش روی ما قرار میدهد. هر بار که حقیقتی تازه، نقدی منصفانه یا دیدگاهی متفاوت با باورهای ما روبهرویمان قرار میگیرد، در واقع دوباره در همان نقطهای ایستادهایم که نسلهای پیش از ما ایستاده بودند.
شاید بزرگترین درس تاریخ پیامبران این باشد که حقیقت، همیشه برای دیده شدن به نور بیشتری نیاز ندارد؛ گاهی این ما هستیم که باید نگاه خود را روشنتر کنیم.
و شاید زیباترین پرسشی که میتوان این مقاله را با آن به پایان رساند، نه دربارهٔ گذشته، بلکه دربارهٔ امروز باشد:
اگر حقیقت، برخلاف همهٔ انتظارهای من، همین امروز در برابر من قرار گیرد، آیا آنقدر فروتن هستم که پیش از داوری، به آن فرصت شنیده شدن بدهم؟
لطفاً این مقاله را در شبکههای اجتماعی به اشتراک بگذارید
آیا واقعاً آخرین پیامبر وجود دارد؟
چرا دعا کنیم وقتی خدا از خواستههای ما آگاه است؟
چرا پیامران در زمان ظهورشان با انکار مواجه میشوند؟