از آغاز تاریخ، یکی از عمیقترین پرسشهای انسان این بوده است: خدا کیست؟ آیا میتوان او را شناخت؟ آیا میتوان دربارهٔ او سخن گفت؟ اگر خداوند نامحدود، بینهایت و فراتر از جهان مادی است، ذهن محدود انسان چگونه میتواند به شناخت او برسد؟
این پرسش، تنها پرسشی فلسفی یا کلامی نیست؛ پرسشی است که به جان انسان مربوط میشود. زیرا انسان، هر قدر هم در علم، صنعت، سیاست و زندگی روزمره پیش رود، باز در ژرفای وجود خود با این سؤال روبهروست که آیا جهان بیمبدأ است یا از سرچشمهای آگاه و حکیم برخاسته؟ آیا زندگی انسان فقط چند صباحی زیستن و مردن است، یا معنایی برتر در پس آن نهفته است؟ آیا روح انسان میتواند با حقیقتی بالاتر از خود ارتباط یابد؟
در دیانت بهائی، پاسخ به این پرسش هم عمیق است و هم دقیق. از یک سو، آثار بهائی تأکید میکنند که ذات خداوند فراتر از ادراک انسان است؛ هیچ عقل، خیال، زبان و تصوری نمیتواند حقیقت او را احاطه کند. از سوی دیگر، انسان به شناخت خدا دعوت شده است و مقصود از حیات روحانی، نزدیک شدن به او، شناختن آثار او، و زندگی در پرتو هدایت اوست.
پس ظاهراً با یک پرسش دشوار روبهرو هستیم: اگر خداوند قابل ادراک نیست، پس شناخت خدا چه معنایی دارد؟
پاسخ دیانت بهائی در همین نقطه روشن میشود: ذات خداوند قابل شناخت مستقیم نیست، اما آثار، اسماء و صفات او در عالم آفرینش جلوه دارد، و کاملترین راه شناخت او، شناخت مظاهر الهی است؛ یعنی همان پیامبران بزرگ الهی که آینهٔ تمامنمای اسماء و صفات خداوند در عالم انسانیاند.
این مقاله میکوشد این مسیر را با زبانی روشن توضیح دهد: از ناتوانی ذهن انسان در احاطه بر ذات خداوند تا امکان شناخت او از راه تجلیات، از خطر ساختن خدایی محدود در ذهن تا مقام مظهر الهی، و از معنای لقاءالله تا جایگاه حضرت بهاءالله در این عصر.
انسان از همان لحظهای که به خود و جهان آگاه میشود، با راز هستی روبهروست. او میبیند که جهان در حرکت است، زندگی جریان دارد، مرگ فرا میرسد، نیکی و بدی معنا دارند، و در دل او میلی به حقیقت، زیبایی، عدالت، محبت و جاودانگی وجود دارد. این تجربهها او را به سوی پرسشی بنیادین میبرند: آیا در پس این جهان، حقیقتی برتر هست؟
اما وقتی انسان میخواهد دربارهٔ خدا سخن بگوید، فوراً با محدودیت خود روبهرو میشود. هرچه بگوید، از زبان انسان بیرون میآید؛ هرچه تصور کند، در ذهن محدود او شکل میگیرد؛ هر صفتی به کار برد، از تجربهٔ او در عالم خلق گرفته شده است. انسان وقتی میگوید خداوند داناست، تواناست، مهربان است، یا بخشنده است، این کلمات را از عالم انسانی میگیرد و به حقیقتی نسبت میدهد که فراتر از هر تشبیه و قیاس است.
اینجا آغاز فهم حقیقی الوهیت است: خداوند را نباید مانند موجودی بزرگتر، نیرومندتر و کاملتر در کنار سایر موجودات تصور کرد. خداوند یکی از اشیای عالم نیست که فقط از همه بزرگتر باشد؛ او مبدأ هستی و سرچشمهٔ وجود است. اگر او را مانند موجودی محدود در کنار موجودات دیگر تصور کنیم، در حقیقت خدا را کوچک کردهایم.
بسیاری از اختلافات و سوءتفاهمها دربارهٔ خدا از همینجا آغاز میشود. انسان، بهجای آنکه بپذیرد ذات الهی فراتر از تصور اوست، گاه تصویری ذهنی از خدا میسازد؛ خدایی شبیه خود، با خشمها، خواستهها، تعصبها و محدودیتهای انسانی. سپس همان تصویر را میپرستد و گمان میکند خدا را شناخته است.
اما خداوند، اگر حقیقتاً خداست، نمیتواند در ظرف ذهن ما محصور شود. ذهن انسان میتواند به سوی او توجه کند، اما نمیتواند بر او احاطه یابد. انسان میتواند آثار او را ببیند، اما نمیتواند ذات او را در دست بگیرد. میتواند به او نزدیک شود، اما نه با اندازهگیری و تصور جسمانی، بلکه با معرفت، محبت، پاکی و پیروی از هدایت الهی.
هر تصویری که انسان از خدا میسازد، ناگزیر محدود است؛ زیرا تصویر، حد دارد. چیزی که در ذهن نقش میبندد، شکل و مرز پیدا میکند. اما خداوند، در حقیقت خود، فراتر از شکل، مرز، زمان، مکان، جهت و نسبت است.
اگر بگوییم خدا در مکانی خاص است، او را محدود کردهایم. اگر بگوییم خدا شبیه چیزی است، او را در حد آن چیز پایین آوردهایم. اگر بگوییم خداوند چنان است که ذهن ما دقیقاً او را میفهمد، در حقیقت ذهن خود را بالاتر از حقیقت الهی قرار دادهایم. اینجاست که تنزیه خداوند اهمیت پیدا میکند.
تنزیه یعنی پاک دانستن خداوند از هر نقص، حد، شباهت و تصور مادی. در این نگاه، خداوند نه جسم است، نه شبیه جسم؛ نه در مکانی قرار دارد، نه در جهتی محدود میشود؛ نه میتوان او را با چشم دید، نه میتوان ذات او را با عقل احاطه کرد. او خالق است، اما مانند صنعتگری در کنار مصنوعات خود نیست. او به همه چیز نزدیک است، اما نزدیکی او مکانی نیست. او بر همه چیز محیط است، اما احاطهٔ او مانند احاطهٔ یک جسم بر جسم دیگر نیست.
این سخن ممکن است در ابتدا برای ذهن انسان دشوار باشد، زیرا ما عادت داریم هرچه را میشناسیم، به شکلی از تجربههای خودمان بفهمیم. اما در مورد خداوند، همین عادت میتواند مانع شناخت درست شود. اگر خدا را به اندازهٔ ذهن خود کوچک کنیم، دیگر خدا را نشناختهایم؛ بلکه ساختهٔ ذهن خود را به جای خدا نشاندهایم.
به همین دلیل، آثار بهائی با نهایت تأکید، ذات خداوند را فراتر از ادراک انسان میدانند. این تنزیه، به معنای دور کردن انسان از خدا نیست؛ بلکه راه را برای شناختی پاکتر باز میکند. وقتی بپذیریم که ذات خداوند در تصور ما نمیگنجد، دیگر اسیر خدای خیالی و محدود نمیشویم. آنگاه میتوانیم به جای تلاش برای احاطه بر ذات الهی، راه درست معرفت را بجوییم: شناخت آثار، صفات و مظاهر او.
شناخت انسان همیشه متناسب با ظرفیت اوست. چشم انسان نور را تا حدی میبیند، گوش او صدا را در محدودهای میشنود، عقل او مفاهیم را در چهارچوبی معین درک میکند. هیچیک از قوای انسان نامحدود نیستند. پس چگونه میتوان انتظار داشت که همین قوای محدود، ذات نامحدود الهی را درک کنند؟
اگر ظرفی کوچک را در برابر دریا بگذاریم، آنچه در ظرف میگنجد، دریا نیست؛ تنها اندکی از آب دریاست. ذهن انسان نیز اگر بخواهد ذات خداوند را در خود جای دهد، ناگزیر آن را به اندازهٔ ظرفیت خود محدود میکند. اما خداوند، حقیقتی نیست که در ظرف ادراک ما جای گیرد.
از این رو، ناتوانی انسان در شناخت ذات خداوند، نقصی در خداوند نیست؛ نشان محدودیت انسان است. همانگونه که کودک نمیتواند همهٔ حقیقت علم را درک کند، یا چشم نمیتواند همهٔ امواج هستی را ببیند، عقل انسان نیز نمیتواند بر حقیقت بینهایت الهی احاطه یابد.
اما این ناتوانی به معنای محرومیت کامل نیست. انسان اگرچه نمیتواند ذات خداوند را بشناسد، میتواند آثار او را ببیند. نظم عالم، حیات، عقل، محبت، زیبایی، وجدان، حقیقتجویی و هدایت پیامبران، همه نشانههاییاند که انسان را به سوی مبدأیی برتر راهنمایی میکنند.
در دیانت بهائی، شناخت خدا از راه احاطه بر ذات او نیست؛ از راه توجه به تجلیات اوست. این تفاوت بسیار مهم است. کسی که میخواهد ذات خدا را مانند یک شیء بشناسد، راه را اشتباه رفته است. اما کسی که میخواهد خدا را از طریق آثار، اسماء، صفات، آیات و مظاهر الهی بشناسد، در مسیر درست معرفت قرار گرفته است.
یکی از ظریفترین خطرات در راه خداشناسی، این است که انسان به جای خداوند، تصویر ذهنی خود از خدا را بپرستد. چنین تصویری ممکن است بسیار مذهبی، پرشکوه یا آشنا به نظر برسد، اما اگر ساختهٔ وهم و محدودیت انسان باشد، حقیقت الهی نیست.
بتپرستی همیشه به معنای پرستش سنگ و چوب نیست. گاهی انسان بت را در ذهن خود میسازد. هرگاه انسان خدا را به صورت موجودی محدود، طرفدار گروهی خاص، شبیه خشمها و تعصبهای خود، یا ابزاری برای توجیه خواستههای خود تصور کند، در حقیقت به نوعی بت ذهنی نزدیک شده است.
خدای حقیقی، اسیر قوم، نژاد، زبان، ملت یا طبقهای خاص نیست. خداوند پروردگار همهٔ انسانهاست. رحمت او وسیعتر از مرزبندیهای ماست و حقیقت او فراتر از نزاعهای محدود بشری. اگر انسان خدایی بسازد که فقط شبیه خودش فکر میکند، فقط گروه خودش را دوست دارد، و فقط تعصبات خودش را تأیید میکند، آن خدا دیگر خدای حقیقی نیست؛ سایهای از نفس انسان است.
اینجاست که تنزیه خداوند نقش تربیتی نیز پیدا میکند. وقتی میگوییم خداوند فراتر از تصور ماست، در واقع نفس خود را از مرکزیت پایین میآوریم. یاد میگیریم که خدا را به اندازهٔ خود کوچک نکنیم، و دین را وسیلهٔ اثبات خودخواهیهای فردی و جمعی نسازیم.
شناخت حقیقی خدا، انسان را فروتن میکند. کسی که میداند خداوند فراتر از فهم اوست، دیگر بهآسانی ادعا نمیکند که همهٔ حقیقت را در اختیار دارد. چنین انسانی به جای تعصب، به تحری حقیقت نزدیک میشود؛ به جای تحمیل تصویر خود بر دیگران، به وسعت رحمت الهی میاندیشد؛ و به جای نزاع بر سر الفاظ، به جوهر ایمان، محبت، عدالت و خدمت توجه میکند.
اینجا پرسش اصلی دوباره بازمیگردد: اگر خداوند در ذات خود قابل شناخت نیست، پس چگونه انسان میتواند خدا را بشناسد؟
پاسخ را باید در مفهوم تجلی جست. خداوند در ذات خود پنهان از ادراک انسان است، اما آثار او در عالم آشکار است. همانگونه که خورشید را از پرتو آن میشناسیم، هرچند نمیتوانیم به حقیقت سوزان آن نزدیک شویم، خداوند را نیز از تجلیات او میشناسیم.
این تجلی در مراتب گوناگون ظاهر میشود. در طبیعت، نظم، زیبایی، حیات و قانونمندی دیده میشود. در انسان، عقل، وجدان، محبت، اراده و استعداد کمال جلوه میکند. و در بالاترین مرتبه، مظاهر الهی ظاهر میشوند؛ کسانی که اسماء و صفات الهی را به کاملترین صورت در عالم انسانی منعکس میکنند.
بنابراین، راه معرفت خداوند، نه تصور ذات او، بلکه شناخت جلوههای اوست. انسان از راه آثار به مؤثر پی میبرد، از راه نور به خورشید توجه میکند، و از راه کلمات الهی به سرچشمهٔ وحی نزدیک میشود.
این نگاه، هم عقلانی است و هم روحانی. عقلانی است، زیرا میپذیرد که ذهن محدود نمیتواند حقیقت نامحدود را احاطه کند. روحانی است، زیرا راه ارتباط انسان با خدا را نمیبندد، بلکه آن را از مسیر درست نشان میدهد.
خداوند را نمیتوان در ذهن زندانی کرد، اما میتوان در آیات او تأمل نمود. نمیتوان ذات او را دید، اما میتوان آثار او را در عالم و در جان انسان مشاهده کرد. نمیتوان به حقیقت او احاطه یافت، اما میتوان به سوی او حرکت کرد؛ با دعا، با پاکی، با عمل صالح، با شناخت مظاهر الهی، و با خدمت به عالم انسانی.
در دیانت بهائی، انسان مقام بسیار والایی دارد. او تنها موجودی مادی و زیستی نیست، بلکه دارای روح، عقل، وجدان و استعداد شناخت الهی است. انسان میتواند علم بیاموزد، محبت بورزد، عدالت را بفهمد، زیبایی را درک کند، از خودخواهی فراتر رود و در راه حقیقت فداکاری کند. این تواناییها نشانههایی از اسماء و صفات الهی در وجود انساناند.
وقتی میگوییم انسان مظهر اسماء و صفات الهی است، مقصود این نیست که انسان خداست یا ذات الهی در او حلول کرده است. مقصود این است که صفاتی مانند علم، محبت، قدرت، رحمت، عدالت، بخشش و خلاقیت، در حد انسانی و محدود، در وجود او قابل ظهور است. انسان میتواند آینهای باشد که پرتوی از این صفات را منعکس میکند.
اما آینه اگر غبار گرفته باشد، نور را درست نشان نمیدهد. قلب انسان نیز اگر به خودخواهی، تعصب، حسد، دروغ، ظلم و غفلت آلوده شود، صفات الهی در آن پنهان میماند. تربیت روحانی، دعا، اخلاق، خدمت و پیروی از تعالیم الهی، آینهٔ جان انسان را صیقل میدهد تا استعدادهای الهی او آشکار شود.
از این نظر، شناخت خدا و شناخت انسان از هم جدا نیستند. حدیث معروف «من عرف نفسه فقد عرف ربه» نیز به همین حقیقت اشاره دارد: انسان اگر مقام حقیقی خود را بشناسد، درمییابد که وجودش از عالم حیوانی فراتر است و برای انعکاس صفات الهی آفریده شده است.
اما انسان، هر قدر هم والا باشد، آینهای محدود است. او پرتوی از صفات الهی را نشان میدهد، نه کمال مطلق آنها را. کاملترین آینهٔ اسماء و صفات الهی در عالم انسانی، مظهر الهی است.
در دیانت بهائی، مظهر الهی جایگاهی مرکزی در معرفت خدا دارد. مظهر الهی همان پیامبر الهی در بالاترین معنای کلمه است؛ کسی که وحی الهی از طریق او به بشر میرسد، و اسماء و صفات خداوند به کاملترین صورت در او جلوه میکند.
مظهر الهی نه خداست و نه انسانی معمولی. او آینهٔ کامل خورشید حقیقت است. همانگونه که وقتی آینهای صاف و کامل در برابر خورشید قرار گیرد، نور خورشید را چنان منعکس میکند که گویی خورشید در آن آشکار شده است، مظهر الهی نیز صفات الهی را در عالم انسانی آشکار میسازد.
این مثال کمک میکند که هم تنزیه خداوند حفظ شود و هم مقام پیامبران الهی درست فهمیده شود. خورشید به آینه وارد نمیشود و در آن حلول نمیکند؛ اما نور و تصویر خورشید در آینه ظاهر میشود. به همین ترتیب، ذات خداوند در جسم انسان حلول نمیکند، اما اسماء، صفات، اراده و هدایت الهی در مظهر امر آشکار میگردد.
به همین دلیل است که شناخت مظهر الهی، راه شناخت خداست. انسان نمیتواند مستقیماً ذات غیب الهی را بشناسد، اما میتواند پیامبر الهی را بشناسد، کلام او را بشنود، تعالیم او را درک کند، و در رفتار، اخلاق، محبت، قدرت روحانی و اثر کلمهٔ او، جلوهای از صفات الهی را مشاهده نماید.
در هر عصر، مظهر الهی متناسب با نیاز بشر ظاهر میشود. حضرت موسی، حضرت عیسی، حضرت محمد، حضرت باب و حضرت بهاءالله، هر یک در زمان خود، آینهٔ هدایت الهی بودهاند. در مقام حقیقت، همه از یک سرچشمهاند؛ در مقام تاریخ، هر یک با نام، زبان، شریعت و رسالتی متناسب با عصر خود ظاهر شدهاند.
یکی از سوءتفاهمهای مهم در بحث مظهریت این است که بعضی گمان میکنند اگر گفته شود مظهر الهی راه شناخت خداست، پس یعنی خدا در جسم پیامبر حلول کرده یا پیامبر همان ذات خداوند است. دیانت بهائی چنین برداشتی را نمیپذیرد.
ذات خداوند منزه از حلول، تجسم، ورود در جسم، یا محدود شدن در زمان و مکان است. خداوند نه جسم میشود، نه در جسمی جای میگیرد، نه از مقام تنزیه خود پایین میآید. پس وقتی از مظهر الهی سخن میگوییم، مقصود حلول خدا در انسان نیست؛ مقصود ظهور اسماء و صفات الهی در آینهٔ کامل انسانی است.
این تفاوت بسیار مهم است. حلول یعنی حقیقت الهی در جسمی وارد شود؛ اما مظهریت یعنی حقیقت الهی در مقام اسماء و صفات، در وجود مظهر امر منعکس گردد. تجسم یعنی خدا جسم شود؛ اما مظهریت یعنی خداوند، بیآنکه از تنزیه خود خارج شود، آثار و هدایت خود را از طریق مظهر الهی به بشر برساند.
اگر این تفاوت فهمیده نشود، یا مقام خداوند پایین آورده میشود، یا مقام پیامبران درست درک نمیگردد. دیانت بهائی هر دو افراط را کنار میگذارد: نه مظهر الهی را خدا در ذات میداند، و نه او را انسانی عادی و صرفاً متفکر یا مصلح اجتماعی میشمارد. مظهر الهی واسطهٔ فیض و معرفت است؛ آینهای است که نور الهی را برای انسان قابل دریافت میکند.
در متون دینی، از «لقاءالله» یا دیدار خدا سخن گفته شده است. بسیاری از مؤمنان در طول تاریخ در انتظار روزی بودهاند که خدا را ملاقات کنند. اما اگر ذات خداوند قابل رؤیت و ادراک نیست، لقاءالله چه معنایی دارد؟
در نگاه بهائی، لقاءالله به معنای دیدار ذات نامحدود خداوند با چشم جسمانی نیست. چنین چیزی ممکن نیست؛ زیرا خداوند جسم نیست که دیده شود و در مکان نیست که کسی به ملاقات او رود. مقصود از لقاءالله، شناخت و دیدار مظهر الهی در روز ظهور اوست.
وقتی مظهر الهی ظاهر میشود، انسان در حقیقت با عالیترین جلوهٔ قابل شناخت خداوند روبهرو میگردد. او کلام خدا را از زبان مظهر امر میشنود، ارادهٔ الهی را در تعالیم او مییابد، و صفات الهی را در رفتار و مقام روحانی او مشاهده میکند. از این رو، روی آوردن به مظهر الهی، روی آوردن به خداست؛ نه از آن جهت که مظهر الهی ذات خدا باشد، بلکه از آن جهت که آینهٔ کامل هدایت و صفات اوست.
این مفهوم، بسیاری از وعدههای دینی را روشن میکند. وقتی در ادیان از آمدن خدا، ظهور پروردگار، یا لقاء الهی سخن رفته، نباید آن را به معنای حرکت جسمانی خداوند از جایی به جایی دیگر گرفت. آمدن خدا یعنی ظهور مظهر امر او؛ یعنی طلوع خورشید هدایت در افق تازهای از تاریخ بشر.
پس لقاءالله، در حقیقت، امتحان بزرگ انسان است. زیرا هنگامی که مظهر الهی ظاهر میشود، بسیاری در انتظار تصوری دیگر از خدا هستند. آنان میخواهند خدا مطابق تصویر ذهنی خودشان بیاید؛ اما خداوند هدایت خود را از راهی ظاهر میکند که گاه با انتظارهای مردم متفاوت است. آنان که چشم دل دارند، نور را میشناسند؛ آنان که گرفتار ظاهر و تعصباند، از کنار حقیقت میگذرند.
در نگاه دیانت بهائی، حضرت بهاءالله مظهر ظهور الهی برای این عصرند. یعنی شناخت خدا، در این دوران، از راه شناخت مقام، آثار، تعالیم و کلمهٔ حضرت بهاءالله برای انسان ممکن میشود. این سخن به معنای محدود کردن خداوند به یک شخص یا جسم نیست؛ بلکه به معنای شناختن مظهر امر الهی در عصری تازه از تاریخ بشر است.
حضرت بهاءالله بشر را به توحید، وحدت عالم انسانی، ترک تعصبات، صلح عمومی، عدالت، تساوی زن و مرد، هماهنگی علم و دین، تعلیم و تربیت عمومی، و بنای تمدنی روحانی دعوت فرمودند. این تعالیم، تنها مجموعهای از اندرزهای اخلاقی نیست؛ جلوهای از ارادهٔ الهی برای مرحلهٔ بلوغ عالم انسانی است.
اگر خداوند در ذات خود فراتر از ادراک انسان است، آثار او در هدایت بشر آشکار میشود. ظهور حضرت بهاءالله، در نگاه بهائی، همان افق تازهای است که در آن انسان امروز میتواند خدا را نه در قالب تصورات محدود گذشته، بلکه در پرتو تعالیمی جهانی، عقلانی، روحانی و وحدتبخش بشناسد.
در این عصر، شناخت خدا جدا از وحدت انسانها نیست. نمیتوان خدا را شناخت و بندگان او را خوار شمرد. نمیتوان به خدا ایمان داشت و از عدالت، محبت، صداقت و خدمت گریخت. نمیتوان به سوی خدا رفت و در تعصب، دشمنی و خودخواهی باقی ماند.
شناخت خدا در تعالیم حضرت بهاءالله، انسان را از عالم خیال به عالم عمل میآورد. خداشناسی حقیقی باید در رفتار انسان ظاهر شود: در راستی، در محبت، در خدمت، در ترک تعصب، در احترام به همهٔ ادیان، در تلاش برای صلح، و در ساختن جهانی عادلانهتر.
اگر خداشناسی تنها بحثی ذهنی و فلسفی باقی بماند، اثر حقیقی خود را از دست میدهد. شناخت خدا باید زندگی انسان را تغییر دهد. کسی که حقیقتاً به خدا توجه میکند، باید در اخلاق، نگاه، رفتار و رابطهاش با دیگران دگرگون شود.
شناخت خدا انسان را فروتن میکند، زیرا میفهمد حقیقت از ذهن او بزرگتر است. او را امیدوار میکند، زیرا میداند جهان بیمعنا و رها نیست. او را مسئول میکند، زیرا خود را در برابر خدا، انسانها و آیندهٔ عالم پاسخگو میبیند. او را مهربان میکند، زیرا در هر انسان نشانهای از آفرینش الهی میبیند. او را حقیقتجو میکند، زیرا میداند تقلید و تعصب پردهای میان انسان و خداست.
در این معنا، خداشناسی حقیقی ضد زندگی نیست؛ زندگی را عمیقتر میکند. انسان را از جهان جدا نمیکند؛ او را برای خدمت به جهان آماده میسازد. او را از عقل دور نمیکند؛ عقل او را در مسیری روشنتر قرار میدهد. او را از محبت به انسانها بازنمیدارد؛ بلکه محبت او را وسیعتر میسازد.
اگر شناخت خدا به نفرت، تکبر، خشونت یا تحقیر دیگران بینجامد، آن شناخت حقیقی نیست. خداوندی که سرچشمهٔ محبت، عدالت و رحمت است، نمیتواند انسان را به بیرحمی و تعصب دعوت کند. پس معیار شناخت درست خدا، تنها الفاظ و ادعاها نیست؛ ثمرات آن در زندگی انسان است.
آیا خدا را میتوان شناخت؟ پاسخ، اگر دقیق گفته شود، این است: ذات خداوند را نمیتوان احاطه کرد، اما میتوان او را از راه آثار، اسماء و صفات، آیات، مظاهر الهی و تحول روحانی انسان شناخت.
خداوند فراتر از ذهن و زبان ماست؛ اما دور از جان ما نیست. او در ذات خود غیب منیع و حقیقت نامحدود است؛ اما آثار او در عالم آشکار است. او را نمیتوان مانند یک شیء دید؛ اما میتوان نشانههای او را در آفرینش، در وجدان، در محبت، در حقیقتجویی، و در کلام مظاهر الهی مشاهده کرد.
راه شناخت خدا، ساختن تصویری محدود از او نیست. راه شناخت خدا، پاک کردن دل، صیقل دادن آینهٔ جان، شناخت مظاهر الهی، و زندگی در پرتو تعالیم آنان است. در این راه، انسان به جای آنکه خدا را در ذهن خود زندانی کند، خود را به سوی حقیقتی برتر میگشاید.
در نگاه دیانت بهائی، مظاهر الهی آینههای کامل خورشید حقیقتاند. آنان ذات خداوند نیستند، اما راه شناخت خداوند برای انساناند. از طریق آنان، کلمهٔ الهی نازل میشود، صفات الهی آشکار میگردد، و بشر به مرحلهای تازه از رشد روحانی و اجتماعی دعوت میشود.
حضرت بهاءالله، در این عصر، انسان را به چنین شناختی فرا میخوانند؛ شناختی که تنها در اندیشه نمیماند، بلکه باید در وحدت، محبت، عدالت، خدمت و ترک تعصب ظاهر شود.
پس خدا را نمیتوان در قالب ذهن محدود کرد، اما میتوان به سوی او رفت. نمیتوان ذات او را درک کرد، اما میتوان نور او را شناخت. نمیتوان بر او احاطه یافت، اما میتوان در مسیر قرب او قدم برداشت. و این مسیر، از شناخت مظهر الهی، تهذیب نفس، محبت به انسانها و خدمت به عالم انسانی میگذرد.
:::
لطفاً این مقاله را در شبکههای اجتماعی به اشتراک بگذارید
نفس چیست و چگونه میتوان بر آن غلبه کرد؟
هدف واقعی زندگی چیست؟
بهائی یعنی چه؟