آموزه‌های دیانت بهایی

تاریخ زندگی حضرت عبدالبهاء

فرزند ارشد حضرت بهاءالله

در تاریخ هر دینی شخصیتی ظاهر می‌شود که عظمتش نه در ادعای مقام، بلکه در کمال خدمت، فروتنی و محبت آشکار می‌گردد. او با زبان، مردم را به حقیقت می‌خواند؛ اما پیش از آن، با زندگی خود حقیقت را مجسم می‌سازند. حضرت عبدالبهاء از نفوس ممتاز تاریخ روحانی بشر است: فرزند ارشد حضرت بهاءالله، مرکز عهد و میثاق، مفسر رسمی آثار مبارکه، و نمونهٔ کامل انسانی که تعالیم بهائی را نه فقط بیان کرد، بلکه با جان و رفتار و نفس خویش زیست.

حضرت عبدالبهاء پیامبر دیانت بهائی نبودند؛ پیامبر این دور حضرت بهاءالله است. اما مقام حضرت عبدالبهاء در تاریخ امر بهائی بی‌نظیر است. ایشان همان کسی هستند که حضرت بهاءالله، پس از صعود خویش، به‌صراحت به‌عنوان مرجع تبیین آثار و مرکز عهد خویش تعیین فرمودند. به همین سبب، وحدت جامعهٔ بهائی پس از صعود حضرت بهاءالله محفوظ ماند و نیروی عظیم ظهوری که از حضرت باب آغاز و در حضرت بهاءالله به کمال رسید، در مسیر وحدت، نظم و خدمت جهانی ادامه یافت. حضرت عبدالبهاء «مرکز عهد» و نمونهٔ کامل تعالیم حضرت بهاءالله بوده‌اند.

زندگی حضرت عبدالبهاء، از آغاز تا پایان، با رنج و سختی و شکوفایی درهم‌آمیخته بود. در همان شبی تولد یافتند که حضرت باب در شیراز اعلان امر فرمودند: ۲۳ مه ۱۸۴۴ میلادی. این هم‌زمانی، در تاریخ دیانت بهائی معنا و رمزی عمیق دارد: در همان شبی که بابِ عصر جدید گشوده شد، کودکی در تهران به دنیا آمد که سال‌ها بعد، حافظ عهد، مفسر کلام و جلوهٔ زندهٔ آن ظهور تازه شد.

نام ایشان عباس بود؛ اما خود را «عبدالبهاء» نامیدند، یعنی بندهٔ بهاء. این نام، نه یک عنوان تشریفاتی، بلکه شرح تمام زندگی اوست. عظمت عبدالبهاء در همین بود که خود را جز بندهٔ حضرت بهاءالله نمی‌خواست. در جهانی که انسان‌ها برای نام، قدرت، مقام و شهرت می‌کوشند، او بزرگ‌ترین شأن خویش را در بندگی، خدمت و فروتنی یافت. و همین بندگی، او را در چشم تاریخ، آزادترین و بلندترین نفوس عصر خود ساخت.

کودکی در تهران 

حضرت عبدالبهاء در خانواده‌ای بلندمرتبه و شریف به دنیا آمدند. پدرشان حضرت بهاءالله، در آن زمان هنوز به‌عنوان یکی از بزرگان خاندان نوری شناخته می‌شدند؛ مردی با عظمت روحانی، وقار، سخاوت و محبوبیت اجتماعی. کودکی حضرت عبدالبهاء در آغاز، در محیطی مرفه و آبرومند گذشت؛ اما این دوران کوتاه بود. از همان سال‌های نخست، تقدیر ایشان با رنج در راه امر الهی پیوند خورد.

وقتی حضرت باب اعلان امر فرمودند و موج ایمان بابی در ایران گسترش یافت، حضرت بهاءالله از نخستین حامیان بزرگ آن امر شدند. این انتخاب، خانوادهٔ ایشان را وارد راهی کرد که پایانش آسایش دنیوی نبود؛ بلکه زندان، تبعید، محرومیت، فقر، تهمت و خطر دائمی بود.

حضرت عبدالبهاء در کودکی، هنوز بیش از هشت سال نداشتند که حادثهٔ سیاه‌چال تهران رخ داد. حضرت بهاءالله بی‌گناه دستگیر و در سیاه‌چال افکنده شدند؛ زندانی تاریک و سهمگین که جسم انسان را می‌فرسود و جان را درهم می‌شکست. در همان روزها، کودک خردسال، پدر خویش را در حالتی دید که زنجیر بر گردن و آثار رنج بر بدن داشت. آن تصویر، در جان عبدالبهاء برای همیشه ماند. از همان کودکی آموخت که راه خدا، راه راحت‌طلبی نیست؛ راه ایمان، راه ایستادن در برابر ظلم و حفظ عشق و ایمان در میان طوفان‌هاست. 

اندکی بعد، فرمان تبعید حضرت بهاءالله صادر شد. خانوادهٔ مبارک ناچار شدند ایران را ترک کنند. عبدالبهاء، در سنی که کودک باید در آغوش وطن و خانه رشد کند، همراه پدر و مادر و خانواده، در سرمای سخت زمستان، راه تبعید به بغداد را پیمود. از آن پس، دیگر هیچ‌گاه به ایران بازنگشت. زندگی او از کودکی با غربت آغاز شد؛ اما همین غربت، از او انسانی ساخت که وطن را در مرز خاک نمی‌دید، بلکه در وحدت عالم انسانی می‌جست.

abdolbaha

بغداد؛ نوجوانی در مدرسهٔ وحی و خدمت

بغداد نخستین منزل بزرگ تبعید بود. حضرت عبدالبهاء در این شهر، سال‌های نوجوانی خویش را گذراندند؛ اما مدرسهٔ او مدرسهٔ معمولی نبود. در کنار حضرت بهاءالله، در فضای ظهور الهی، در میان مؤمنان پریشان و دشمنان هوشیار، روح او پرورش یافت.

در بغداد، حضرت بهاءالله جامعهٔ بابی را که پس از شهادت حضرت باب دچار پریشانی و ضعف شده بود، به حیات تازه رساندند. عبدالبهاء، با وجود سن کم، شاهد این تحول بود. می‌دید که چگونه پدر بزرگوارش با حکمت، محبت، صبر و اقتدار روحانی، دل‌ها را متحد می‌سازد، اخلاق را اصلاح می‌کند و امید را به جان‌های شکسته بازمی‌گرداند.

وقتی حضرت بهاءالله برای مدتی به کوهستان‌های کردستان رفتند، اندوه سنگینی بر خانواده و جامعهٔ مؤمنان نشست. اما بازگشت حضرت بهاءالله به بغداد، بار دیگر مرکز امر را روشن ساخت. در این سال‌ها، عبدالبهاء بیش از پیش در خدمت پدر، خانواده و مؤمنان قرار گرفت. او جوانی بود که با وجود وقار و بزرگی، خود را خدمت‌گزار می‌دانست. در خانهٔ حضرت بهاءالله، به امور مهم رسیدگی می‌کرد، با مردم ارتباط می‌گرفت، از مهمانان پذیرایی می‌نمود، به نیازمندان توجه داشت و در عین جوانی، نشانه‌هایی از حکمت و ظرفیت عظیم روحانی در او آشکار بود.

بغداد همچنین شاهد نزول آثاری چون کلمات مکنونه، هفت وادی و کتاب ایقان بود. عبدالبهاء در کنار سرچشمهٔ وحی می‌زیست و نفس او از همان آغاز با کلام الهی، خدمت، صبر و مشاهدهٔ رنج‌های حضرت بهاءالله آمیخته شد. این تربیت، او را برای مسئولیتی آماده ساخت که بعدها بر دوش گرفت: حفظ وحدت امر و رساندن پیام حضرت بهاءالله به شرق و غرب.

رضوان و تبعیدهای پیاپی؛ همراهی با مظهر ظهور

در سال ۱۸۶۳، پیش از تبعید از بغداد به استانبول، حضرت بهاءالله در باغ رضوان اعلان امر فرمودند. عبدالبهاء در آن ایام جوانی نوزده‌ساله بود. این واقعه، نقطهٔ عطفی در تاریخ عالم بود؛ زیرا حضرت بهاءالله مقام خویش را به‌عنوان موعود حضرت باب و مظهر ظهور الهی برای عصر جدید آشکار ساختند.

اما اعلان امر، با آسایش همراه نشد. پس از رضوان، تبعیدهای تازه آغاز گردید: بغداد به استانبول، استانبول به ادرنه، و سرانجام ادرنه به عکّا. حضرت عبدالبهاء در همهٔ این تبعیدها همراه حضرت بهاءالله بودند. او در راه‌های سخت، در سرمای زمستان، در فضای غربت و فشار، نه فقط فرزند، بلکه خادم، یار، سپر و مددکار خانواده و مؤمنان بود.

در ادرنه، بحران‌های داخلی و دشمنی‌های بیرونی شدت گرفت. میرزا یحیی و اطرافیان او، با حسد و ادعا، کوشیدند جامعهٔ نوپا را دچار تفرقه کنند. عبدالبهاء در آن دوران، با وفاداری کامل به حضرت بهاءالله، شاهد یکی از تلخ‌ترین امتحانات تاریخ امر بود: امتحان عهد، وفاداری، صداقت و تسلیم در برابر ارادهٔ الهی.

سپس فرمان تبعید به عکّا رسید؛ تبعیدی که از نظر حکومت عثمانی، باید پایان کار باشد. عکّا شهری زندانی و بدنام بود؛ جایی که زندانیان و تبعیدیان خطرناک را می‌فرستادند تا در انزوا و رنج فراموش شوند. اما همان عکّا، در تقدیر الهی، به مرکز نزول کتاب اقدس، به آستان تاریخ جهانی امر، و بعدها به قبلهٔ توجه قلوب مؤمنان تبدیل شد.

عکّا؛ زندان، خدمت و شکوفایی مقام عبدالبهاء

ورود حضرت بهاءالله و همراهان به عکّا در سال ۱۸۶۸، آغاز مرحله‌ای سخت و جان‌فرسا بود. شرایط زندان بسیار دشوار بود. بیماری، کمبود غذا، محدودیت، تحقیر و مراقبت شدید، زندگی تبعیدیان را احاطه کرده بود. در همان سال‌های نخست، رنج‌های فراوان بر خانوادهٔ مبارک وارد شد. حضرت عبدالبهاء در میان این همه سختی، همچون ستونی استوار ایستادند.

در عکّا، نقش حضرت عبدالبهاء روزبه‌روز آشکارتر شد. ایشان مسئولیت‌های فراوانی را بر عهده گرفتند: رسیدگی به امور خانواده، خدمت به زائران و مؤمنان، گفت‌وگو با مقامات و مردم، دفاع از جامعهٔ بهائی، تدبیر امور روزمره، مراقبت از نیازمندان، و حفظ آرامش در میان فشارها.

آنچه شخصیت حضرت عبدالبهاء را در عکّا ممتاز ساخت، فقط توان مدیریتی یا حکمت اجتماعی نبود؛ روح خدمت ایشان بود. او در زندان نیز آزاد بود، زیرا دلش در بند خود نبود. برای فقرا غذا فراهم می‌کرد، به بیماران رسیدگی می‌نمود، با مردم شهر با محبت رفتار می‌کرد، و حتی کسانی که در آغاز با دشمنی و بدگمانی می‌نگریستند، به‌تدریج در برابر مهربانی، بزرگواری و عدالت او خاضع می‌شدند.

در عکّا، حضرت عبدالبهاء به چهره‌ای شناخته‌شده و محبوب تبدیل شدند؛ نه فقط در میان بهائیان، بلکه در میان مسلمانان، مسیحیان، یهودیان و مقامات محلی. او به همه محبت می‌کرد، بی‌آنکه میان دین، قوم، طبقه یا مقام تفاوتی بگذارد. در زندگی او، تعلیم وحدت عالم انسانی به صورت رفتار روزانه دیده می‌شد، نه فقط سخنرانی و نوشته.

حضرت بهاءالله، در کتاب عهدی، پس از صعود خویش، حضرت عبدالبهاء را به‌عنوان مرکز عهد و مرجع تبیین آثار تعیین فرمودند. این تعیین روشن، جایگاه عبدالبهاء را در جامعهٔ بهائی تثبیت کرد و راه تفرقه را بست.

پرترهٔ حضرت عبدالبهاء، اثر جبران خلیل جبران

پرترهٔ حضرت عبدالبهاء، اثر جبران خلیل جبران

مرکز عهد و میثاق؛ حافظ وحدت امر

صعود حضرت بهاءالله در سال ۱۸۹۲، برای جامعهٔ بهائی امتحانی عظیم بود. هر ظهور الهی پس از صعود مظهر ظهور، با خطر اختلاف و تفسیرهای متعارض روبه‌رو می‌شود. تاریخ ادیان پیشین نشان داده است که نبود عهد روشن، چگونه می‌تواند امت‌ها را به فرقه‌های گوناگون تقسیم کند. اما حضرت بهاءالله عهدی روشن و مکتوب بر جای گذاشتند و حضرت عبدالبهاء را مرکز آن عهد قرار دادند.

از این پس، عبدالبهاء نه فقط فرزند حضرت بهاءالله، بلکه مرکز عهد و میثاق او بود. همه باید برای فهم آثار، حفظ وحدت و ادامهٔ راه امر به او توجه می‌کردند. این مقام، مقام پیامبری نبود؛ بلکه مقام تبیین، هدایت، حفظ وحدت و تجسم کامل تعالیم بود.

اما این عهد، بی‌امتحان نماند. میرزا محمدعلی و برخی از نزدیکان، برخلاف نصّ صریح حضرت بهاءالله، به مخالفت با حضرت عبدالبهاء برخاستند. این مخالفت‌ها، تلخ و سنگین بود؛ زیرا از بیرون جامعه نبود، بلکه از درون خانواده و نزدیکان برخاست. آنان با نامه‌نگاری، تهمت، تحریک مقامات عثمانی و ایجاد شک، کوشیدند مقام عبدالبهاء را تضعیف کنند و جامعهٔ بهائی را دچار تفرقه سازند.

اما حضرت عبدالبهاء در برابر این موج، با صبر، حکمت و استقامت ایستادند. نه با انتقام، نه با خشونت، نه با تلخی؛ بلکه با وفاداری به عهد و اعتماد به نیروی الهی. شوقی افندی در God Passes By این بحران را یکی از آزمون‌های بزرگ تاریخ امر می‌داند؛ بحرانی که در نهایت، به جای تضعیف امر، پایه‌های عهد را استوارتر ساخت و نیروهای نهفتهٔ آن را آزاد کرد. 

این دوره نشان داد که عهد، فقط یک سند تاریخی نیست؛ نیرویی زنده برای حفظ وحدت است. حضرت عبدالبهاء با پایداری خود، جامعهٔ بهائی را از یکی از بزرگ‌ترین خطرات تاریخ ادیان حفظ کردند: تفرقه پس از صعود مرکز وحی.

تجدید حبس و سال‌های فشار عثمانی

مخالفت ناقضین عهد، تنها به اختلاف داخلی محدود نماند. آنان با تحریک مقامات عثمانی، حضرت عبدالبهاء را در معرض خطر جدی قرار دادند. در زمان سلطان عبدالحمید، کمیسیون‌هایی برای تحقیق دربارهٔ حضرت عبدالبهاء به عکّا فرستاده شد. تهدید تبعید به نقاط دورتر یا حتی خطر اعدام، فضای زندگی ایشان را سنگین کرد.

در این سال‌ها، حضرت عبدالبهاء همچنان زندانی بودند. اما در همان حال، فعالیت‌های ایشان متوقف نشد. نامه‌ها و الواح به شرق و غرب می‌رسید، مؤمنان هدایت می‌شدند، زائران از فیض حضور بهره می‌گرفتند، و پیام حضرت بهاءالله آرام‌آرام به سرزمین‌های تازه راه می‌یافت.

یکی از جنبه‌های عظمت عبدالبهاء همین است: فشار بیرونی، خدمت او را متوقف نکرد. تهمت، محبت او را کم نکرد. خطر مرگ، امید او را خاموش نکرد. او نشان داد که انسان روحانی، حتی در تنگ‌ترین شرایط، می‌تواند منشأ حیات، آرامش و حرکت باشد.

با انقلاب ترک‌های جوان در سال ۱۹۰۸، نظام استبدادی عبدالحمید فرو ریخت و بسیاری از زندانیان سیاسی و مذهبی آزاد شدند. حضرت عبدالبهاء نیز پس از دهه‌ها حبس و تبعید، آزادی ظاهری یافتند. شوقی افندی می‌نویسد که پس از چهل سال اسارت، هنگامی که زنجیر از پای ایشان گشوده شد و بقایای مقدس حضرت باب نیز در کوه کرمل به دست ایشان در مقام شایسته قرار گرفت، حضرت عبدالبهاء با شجاعت و اراده‌ای بی‌نظیر، باقی‌ماندهٔ توان جسمانی خویش را وقف خدمتی عظیم کردند که در تاریخ قرن اول بهائی همتا نداشت. 

امانت مقدس؛ انتقال بقایای حضرت باب به کوه کرمل

یکی از بزرگ‌ترین خدمات حضرت عبدالبهاء، انتقال و استقرار بقایای مقدس حضرت باب در کوه کرمل بود. پس از شهادت حضرت باب در تبریز، پیکر مطهر ایشان سال‌ها به‌طور پنهانی و با خطر فراوان توسط مؤمنان حفظ و منتقل شد. حضرت بهاءالله محل استقرار نهایی آن را در کوه کرمل تعیین فرمودند.

حضرت عبدالبهاء، با سختی بسیار و تدبیر شگفت، این امانت الهی را به سرزمین مقدس رساندند و سرانجام در مقام مبارک بر کوه کرمل به خاک سپردند. این رویداد فقط انتقال یک پیکر مقدس نبود؛ تکمیل حلقه‌ای از تاریخ روحانی بود. حضرت باب، مبشر حضرت بهاءالله، پس از سال‌ها آوارگی و پنهان‌بودن پیکر مطهرش، در کوهی آرام گرفت که بعدها مرکز جهانی امر بهائی در دامنهٔ آن شکل گرفت.

این اقدام، نشان‌دهندهٔ وفاداری کامل حضرت عبدالبهاء به وصایای حضرت بهاءالله، عشق ایشان به حضرت باب، و نقش بی‌بدیلشان در پیوند دادن مراحل نخستین ظهور بهائی بود. God Passes By نیز دفن بقایای حضرت باب در کوه کرمل به دست حضرت عبدالبهاء را یکی از فصل‌های برجستهٔ دورهٔ وزارت ایشان معرفی می‌کند. 

حضرت عبدالبهاء در شیکاگو

سفرهای غرب؛ طلوع پیام شرق در قلب جهان جدید

پس از آزادی، حضرت عبدالبهاء در سنین پیری و با جسمی فرسوده از سال‌ها زندان و رنج، سفری عظیم را آغاز کردند. ابتدا به مصر رفتند، سپس به اروپا و آمریکا سفر کردند. این سفرها از ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۳ ادامه یافت و نقطهٔ عطفی در انتشار جهانی دیانت بهائی شد.

بیت‌العدل اعظم در پیام ۲۹ اوت ۲۰۱۰، آغاز سفر حضرت عبدالبهاء از حیفا به پورت‌سعید را گشایش فصلی باشکوه در تاریخ امر معرفی می‌کند؛ فصلی که در آن حضرت عبدالبهاء پس از کودکی در تبعید، دهه‌ها زندان، ضعف جسمانی، و بدون آشنایی با آداب و زبان‌های غرب، برای اعلان پیام حضرت بهاءالله به جهان برخاستند. 

در اروپا و آمریکا، حضرت عبدالبهاء در کلیساها، کنیسه‌ها، دانشگاه‌ها، انجمن‌های صلح، محافل روشنفکری، جمع‌های کارگری و خانه‌های مردم سخن گفتند. پیام ایشان روشن بود: وحدت عالم انسانی، ترک تعصبات، صلح عمومی، تساوی زن و مرد، هماهنگی دین و علم، عدالت اجتماعی، تعلیم و تربیت عمومی و نیاز بشر به روحانیت حقیقی.

ایشان به غرب نرفتند تا فقط دینی شرقی را معرفی کنند. رفتند تا نشان دهند پیام حضرت بهاءالله، پیام آیندهٔ جهان است. در زمانی که اروپا در آستانهٔ جنگ جهانی اول بود، حضرت عبدالبهاء با صدایی آرام اما قاطع، از صلح عمومی سخن گفتند. در جامعه‌ای که تبعیض نژادی و جنسیتی هنوز ریشه‌دار بود، از وحدت نژادها و تساوی زن و مرد دفاع کردند. در عصری که بسیاری دین و علم را دشمن یکدیگر می‌پنداشتند، هماهنگی آن دو را تعلیم دادند.

شوقی افندی در God Passes By سفرهای حضرت عبدالبهاء به اروپا و آمریکا را نقطهٔ عطفی عظیم در تاریخ قرن اول بهائی می‌داند و می‌نویسد که برای نخستین بار، رئیس و نمایندهٔ عالی دیانت بهائی، پس از شصت‌وشش سال محدودیت و حبس امر، توانست آزادانه به غرب سفر کند و پیام حضرت بهاءالله را در مراکز بزرگ جهان جدید اعلان نماید. 

عبدالبهاء؛ ملاقات شرق و غرب

حضرت عبدالبهاء در سفرهای خود، فقط سخنران نبودند؛ پلی بودند میان شرق و غرب. در وجود ایشان، حکمت روحانی شرق با عقلانیت، آزادی‌خواهی و ظرفیت اجتماعی غرب دیدار کرد. ایشان با مردم هر طبقه و پیشینه‌ای ملاقات می‌کردند: فلاسفه، روزنامه‌نگاران، کشیشان، خاخام‌ها، دانشمندان، زنان فعال اجتماعی، کارگران، فقرا، کودکان و جویندگان حقیقت.

گنج پنهان در مقاله‌ای دربارهٔ «عبدالبهاء، ملاقات شرق و غرب» یادآور می‌شود که حضرت عبدالبهاء از سن کودکی به‌سبب تبعید حضرت بهاءالله از ایران دور شدند و در قلمرو عثمانی زیستند، اما در همان محیط نیز به‌تدریج چهره‌ای شناخته‌شده در میان رجال، اندیشمندان و شخصیت‌های دینی و اجتماعی شدند؛ از جمله در بیروت با مدحت پاشا و نیز شخصیت‌هایی چون شیخ محمد عبده ارتباط یافتند. 

این توانایی در گفت‌وگو با جهان، از مدرسهٔ رسمی نیامده بود. حضرت عبدالبهاء آموزش کلاسیک مدرسه‌ای نداشتند، اما در بزرگ‌ترین مدرسهٔ عالم پرورش یافته بودند: حضور حضرت بهاءالله، مشاهدهٔ وحی، تجربهٔ تبعید، خدمت به انسان‌ها، و زیستن در میدان واقعی رنج و امید. گنج پنهان نیز در مقاله‌ای دربارهٔ «عبدالبهاء، ترجمان بی‌رنگی» به همین نکته اشاره می‌کند که ایشان به مدرسه نرفتند، اما حضور در کنار حضرت بهاءالله، مدرسه‌ای عظیم برای ایشان بود. 

در غرب، مردم در سخنان ایشان فقط نظریه نمی‌شنیدند؛ انسانی را می‌دیدند که تعالیمش را زیسته بود. وقتی از صلح می‌گفت، خود سال‌ها قربانی خشونت سیاسی و دینی بود. وقتی از وحدت می‌گفت، خود با مسلمان و مسیحی و یهودی و بی‌دین با محبت رفتار کرده بود. وقتی از خدمت به فقرا می‌گفت، زندگی‌اش وقف خدمت به آنان بود. وقتی از ترک تعصب می‌گفت، خود از همهٔ تعصبات آزاد بود.

عبدالبهاء و ایران؛ وطن در افق وحدت عالم انسانی

حضرت عبدالبهاء هرگز به ایران بازنگشتند، اما ایران از جان ایشان جدا نشد. تبعید، وطن ظاهری را از او گرفت؛ اما عشق به ایران را در دلش خاموش نکرد. با این حال، وطن‌دوستی عبدالبهاء هرگز به ملی‌گرایی تنگ‌نظرانه تبدیل نشد. او ایران را دوست داشت، زیرا آن خاک، موطن حضرت باب و حضرت بهاءالله بود و ظرفیت عظیمی برای خدمت به تمدن انسانی داشت. اما این عشق، در افق بزرگ‌تر وحدت عالم انسانی معنا می‌یافت.

گنج پنهان در مقالهٔ «تبعید و وطن در زندگی و اندیشهٔ عبدالبهاء» توضیح می‌دهد که زندگی حضرت عبدالبهاء با تبعید و جدایی دائمی از زادگاهش چنان آمیخته بود که نمی‌توان شرح حال و اندیشهٔ او را بدون دیدن اندوه این دوری فهمید. 

حضرت عبدالبهاء بارها دربارهٔ آیندهٔ ایران با امید سخن گفتند. ایشان ایران را فقط با گذشتهٔ دردناک و حال آشفته‌اش نمی‌دیدند؛ آینده‌ای روشن برای آن می‌دیدند، اگر مردمش از تعصب، جهل، تقلید و دشمنی رها شوند و به نور علم، اخلاق، عدالت و وحدت روی آورند. در نگاه ایشان، عظمت ایران نه در افتخارهای ظاهری، بلکه در خدمتی بود که می‌توانست به وحدت و پیشرفت عالم انسانی کند.

این نگاه برای امروز نیز زنده است. حضرت عبدالبهاء به ما می‌آموزند که وطن را می‌توان دوست داشت، بی‌آنکه دیگران را دشمن دید؛ می‌توان به فرهنگ خود وفادار بود، بی‌آنکه از وحدت بشر غافل شد؛ می‌توان رنج تبعید را چشید، اما دل را از محبت به همهٔ انسان‌ها سرشار نگه داشت.

جنگ جهانی اول؛ خدمت در روزگار قحطی و اضطراب

پس از بازگشت از سفرهای غرب، جهان وارد فاجعهٔ جنگ جهانی اول شد. منطقهٔ حیفا و عکّا نیز از پیامدهای جنگ در امان نبود. قحطی و کمبود، مردم را تهدید می‌کرد. در این دوران، حضرت عبدالبهاء با دوراندیشی و تدبیر، پیش‌تر زمینهٔ ذخیرهٔ غلات را فراهم کرده بودند و در زمان نیاز، به مردم کمک رساندند. خدمات ایشان در این دوران، جان بسیاری را از گرسنگی و سختی نجات داد.

پس از جنگ، دولت بریتانیا به پاس خدمات انسانی حضرت عبدالبهاء در دوران جنگ، نشان شوالیه به ایشان اعطا کرد. اما حضرت عبدالبهاء دل به این عناوین نبستند. برای او، بزرگ‌ترین افتخار همان نامی بود که خود برگزیده بود: عبدالبهاء، بندهٔ بهاء. این نیز درس دیگری از حیات اوست: انسان می‌تواند مورد احترام دولت‌ها و بزرگان قرار گیرد، اما دلش جز به خدمت و رضای الهی آرام نگیرد.

الواح نقشهٔ الهی و الواح وصایا؛ گشودن آیندهٔ امر

حضرت عبدالبهاء فقط حافظ گذشته و مفسر حال نبودند؛ بنیان آیندهٔ جامعهٔ بهائی را نیز استوار کردند. دو اثر بزرگ در این زمینه جایگاهی ویژه دارد: الواح نقشهٔ الهی و الواح وصایا.

در الواح نقشهٔ الهی، حضرت عبدالبهاء به بهائیان، به‌ویژه در آمریکای شمالی، مأموریتی جهانی بخشیدند: رساندن پیام حضرت بهاءالله به سراسر جهان. این الواح، روح تبلیغ جهانی و خدمت به نوع بشر را در جامعهٔ بهائی برافروخت و بعدها الهام‌بخش طرح‌های جهانی انتشار امر شد.

در الواح وصایا، حضرت عبدالبهاء بنیان نظم اداری آینده را روشن ساختند و حضرت شوقی افندی را به‌عنوان ولی امرالله تعیین فرمودند. بدین‌گونه، عهد حضرت بهاءالله در مرحلهٔ بعدی خود ادامه یافت و جامعهٔ بهائی پس از صعود عبدالبهاء نیز از خطر پراکندگی محفوظ ماند.

شوقی افندی در God Passes By پایان عصر رسولی و آغاز عصر تکوین را با الواح وصایای حضرت عبدالبهاء پیوند می‌دهد و آن را سندی می‌داند که شخصیت و بنیادهای مرحلهٔ بعدی تاریخ دیانت بهائی را تعیین کرد. 

مراسم تشییع پیکر حضرت عبدالبهاء در عکا

مراسم تشییع حضرت عبدالبهاء در عکا

حضرت عبدالبهاء در شیکاگو

صعود حضرت عبدالبهاء؛ وداع شهری که او را دوست داشت

حضرت عبدالبهاء در ۲۸ نوامبر ۱۹۲۱ در حیفا صعود فرمودند. صعود ایشان، اندوهی عظیم بر دل‌های بهائیان و بسیاری از مردم آن سرزمین نشاند. تشییع پیکر ایشان، صحنه‌ای بی‌مانند از احترام ادیان، اقوام و طبقات مختلف بود. مسلمانان، مسیحیان، یهودیان، دروزیان، مقامات رسمی، فقرا، بزرگان، زنان، مردان، کودکان، و مردمی که هر یک به‌گونه‌ای از محبت و خدمت او بهره برده بودند، در سوگش شرکت کردند.

این تشییع، خود گواه زندگی او بود. اگر کسی می‌خواست بداند عبدالبهاء چه کرد، کافی بود آن روز را ببیند: مردمی از ادیان و اقوام مختلف، گرد پیکر انسانی جمع شده بودند که عمرش را صرف وحدت آنان کرده بود.

بیت‌العدل اعظم در پیام ۲۷ نوامبر ۲۰۲۱، در بزرگداشت صدمین سال صعود حضرت عبدالبهاء، از مقام بی‌همتای ایشان و اثر ماندگار حیاتشان بر جهان بهائی یاد کرده است. 

حضرت عبدالبهاء در ظاهر از جهان رفتند، اما راهی را که نشان دادند باقی ماند: راه خدمت، راه محبت، راه مشورت، راه وحدت و راه وفاداری به عهد. صعود ایشان پایان یک زندگی جسمانی بود، اما آغاز مرحله‌ای تازه در تحقق نظمی بود که حضرت بهاءالله برای جهان مقرر فرموده بودند.

عبدالبهاء برای انسان امروز

چرا زندگی حضرت عبدالبهاء امروز نیز مهم است؟ زیرا جهان ما هنوز از همان دردهایی رنج می‌برد که او برای درمانشان برخاست: جنگ، تعصب، نژادپرستی، نابرابری، بحران معنویت، شکاف طبقاتی، تحقیر زنان، جدایی ادیان، و سردرگمی انسان در میان مادیات.

حضرت عبدالبهاء نشان دادند که پاسخ این دردها فقط نظریه نیست؛ زندگی است. نمی‌توان از وحدت سخن گفت و در دل، نفرت نگاه داشت. نمی‌توان از صلح گفت و در خانه خشونت ورزید. نمی‌توان از عدالت گفت و در رفتار روزمره بی‌انصاف بود. نمی‌توان از دین گفت و نسبت به رنج انسان‌ها بی‌تفاوت ماند.

او به ما آموخت که دیانت بهائی فقط مجموعه‌ای از عقاید نیست؛ راهی برای زیستن است. بهائی بودن یعنی تلاش برای تبدیل محبت به رفتار، عدالت به تصمیم، دعا به خدمت، و ایمان به ساختن جامعه‌ای بهتر.

عبدالبهاء انسانی بود که در زندان رشد کرد، اما دلش زندانی نشد؛ از وطن دور شد، اما محبتش جهانی شد؛ مورد تهمت قرار گرفت، اما زبانش به دعا و خیرخواهی گشوده ماند؛ سال‌ها رنج کشید، اما امید را از دست نداد؛ و در پیری و بیماری، به جای استراحت، به شرق و غرب سفر کرد تا ندای حضرت بهاءالله را به گوش عالم برساند.

جمع‌بندی؛ نامی که معنای یک زندگی است

حضرت عبدالبهاء را نمی‌توان تنها با تاریخ تولد و وفات، سفرها و وقایع زندگی شناخت. باید روح زندگی او را دید. او مرکز عهد بود، اما خود را عبد می‌نامید. مفسر آثار بود، اما با فقرا بر سر یک سفره می‌نشست. رهبر جامعهٔ جهانی بهائی بود، اما با کودکان و رنج‌دیدگان چنان رفتار می‌کرد که گویی همهٔ عظمت عالم در دل آنان نهفته است.

در وجود او، تعالیم حضرت بهاءالله از کتاب به زندگی آمد. وحدت عالم انسانی در نگاهش بود؛ صلح عمومی در سخنش؛ تساوی زن و مرد در دفاعش؛ ترک تعصب در رفتارش؛ خدمت به خلق در روز و شبش؛ و محبت الهی در نفس و حضورش.

اگر حضرت بهاءالله خورشید ظهور الهی در این عصر است، حضرت عبدالبهاء آینهٔ صافی است که نور آن خورشید را به چشم و دل بشر نزدیک کرد. او نشان داد که انسان، اگر به حقیقت الهی وفادار باشد، می‌تواند در میان رنج، سرچشمهٔ آرامش شود؛ در میان تبعید، پیام‌آور وطن جهانی گردد؛ و در میان دشمنی‌ها، مجسمهٔ محبت باقی بماند.

زندگی حضرت عبدالبهاء دعوتی است برای هر انسان بیدار:
دعوتی به اینکه دین را در خدمت نشان دهیم، نه در ادعا؛
وحدت را در رفتار بسازیم، نه فقط در شعار؛
و محبت را چنان زندگی کنیم که دیگران، پیش از شنیدن کلام ما، حقیقت آن را در کردار ما ببینند.