آموزه‌های دیانت بهایی

تاریخ زندگی حضرت بهاءالله

پیامبر دیانت بهائی

در مسیر تکامل تاریخی نوع بشر و در زمانی مقرر و وعده داده شده، انسانی در میان مردم ظاهر می‌شود که زندگی‌اش، اگرچه در ظاهر با رنج، تبعید، زندان و مخالفت همراه است، در باطن سرچشمهٔ حیاتی نو برای جهان می‌گردد. چنین انسانی تنها یک مصلح اجتماعی یا اندیشمند بزرگ نیست؛ مظهر ارادهٔ الهی در عصر خویش است.

حضرت بهاءالله، بنیان‌گذار دیانت بهائی، از جمله آن مظاهر الهی است که ظهورش را نمی‌توان تنها در چارچوب تاریخ ایران یا تاریخ ادیان محدود کرد. پیام او خطاب به همهٔ بشر بود؛ نه فقط به یک قوم، یک ملت، یک طبقه، یا  پیروان مذهب و یا دینی خاص. او ندای وحدت عالم انسانی را در عصری بلند کرد که جهان هنوز در بند تعصبات دینی، ملی، نژادی و طبقاتی گرفتار بود. او از صلح عمومی سخن گفت، زمانی که دولت‌ها هنوز قدرت را در جنگ و سلطه می‌جستند. او از یگانگی ادیان گفت، زمانی که پیروان مذاهب، یکدیگر را بیگانه و دشمن می‌پنداشتند. او از عدالت جهانی، تربیت عمومی، تساوی زن و مرد، هماهنگی دین و علم، و بنای تمدنی تازه سخن گفت؛ تمدنی که در آن انسان نه درنده هم نوع خود، بلکه برادر و یار انسان‌های دیگر باشد.

در نگاه دیانت بهائی، حضرت بهاءالله همان «من یظهره الله» و موعودی است که حضرت باب به ظهور او بشارت دادند؛ همچنین بهائیان معتقدند که او موعود همهٔ ادیان الهی است؛ کسی که پیامبران پیشین، هر یک به زبان عصر و امت خود، ظهورش را نوید داده‌اند. در آثار حضرت بهاءالله آمده است: «مقصود از ظهور مظاهر مقدّسه، تربیت عباد و تهذیب نفوس و اصلاح عالم است.» این جمله، کلید فهم حیات اوست: زندگی حضرت بهاءالله نه برای تشکیل قدرتی زمینی، بلکه برای احیای جان بشر و اصلاح عالم انسانی بود.

تولد در خانواده‌ای نجیب؛ طلوع نوری در تهران

حضرت بهاءالله با نام میرزا حسین‌علی، در ۱۲ نوامبر ۱۸۱۷ میلادی، در تهران دیده به جهان گشودند. خاندان ایشان از خانواده‌های شناخته‌شده و محترم ایران بود. پدرشان، میرزا بزرگ نوری، از رجال نامدار در دستگاه قاجار و مردی صاحب شأن، نفوذ و فرهنگ بود. اما آنچه حضرت بهاءالله را از آغاز متمایز می‌ساخت، نه مقام خانوادگی، بلکه بزرگواری روح، هوش فطری، مهربانی، وقار و بی‌اعتنایی آشکار ایشان به جاه و مقام دنیا بود. منابع رسمی بهائی، تولد، جایگاه خانوادگی و سال‌های آغازین زندگی حضرت بهاءالله را در تهران چنین معرفی می‌کنند که ایشان از کودکی نشانه‌هایی از خرد، عظمت و روحانیت ویژه داشتند. 

در جوانی، زمینهٔ ورود ایشان به مناصب دولتی فراهم بود. بسیاری انتظار داشتند فرزند میرزا بزرگ نوری راه پدر را در دستگاه حکومت دنبال کند. اما حضرت بهاءالله راه دیگری برگزیدند. روح او به قدرت‌های ناپایدار دنیا دل نبست. در همان سال‌های جوانی، توجه ایشان به نیازمندان، حمایت از ستمدیدگان، دستگیری از فقرا، و دفاع از حقیقت، چنان بود که در میان مردم به بزرگواری، سخاوت و عدالت شناخته شدند.

بسیاری از پیامبران، پیش از آن‌که رسالت خود را آشکار کنند، در کردارشان شناخته می‌شوند. حضرت بهاءالله نیز پیش از اعلان مقام خویش، با زندگی خود نشان دادند که مقصودشان نه سلطنت بر مردم، بلکه خدمت به انسان است. بعدها خود ایشان فرمودند: «من هرگز طالب ریاست دنیوی نبوده‌ام؛ مقصودم آن بوده که آنچه از جانب خدا مأمور به ابلاغ آن بوده‌ام به مردم برسانم.» این بیان کوتاه، روح تمام حیات او را آشکار می‌کند: ترک قدرت برای ابلاغ حقیقت. 

ایمان به حضرت باب؛ آغاز راهی پرخطر

در سال ۱۸۴۴ میلادی، حضرت باب در شیراز ظهور خود را اعلام کردند و خبر از آغاز عصری نو دادند. دعوت حضرت باب، مانند برق در آسمان تاریک ایران درخشید. گروهی از پاک‌ترین و حقیقت‌جوترین نفوس آن عصر به او ایمان آوردند و با جان و دل به نشر پیام او برخاستند. در این میان، حضرت بهاءالله نیز با شنیدن پیام حضرت باب، بی‌درنگ عظمت آن را دریافتند و به دیانت بابی ایمان آوردند.

ایمان حضرت بهاءالله به حضرت باب، ایمان سادهٔ یک پیرو نبود. او از همان آغاز، حامی بزرگ، پناه مؤمنان، و یکی از ستون‌های اصلی جامعهٔ نوپای بابی شد. در دورانی که پیروان حضرت باب زیر شدیدترین فشارها قرار داشتند، حضرت بهاءالله با شجاعت، خرد، سخاوت و نفوذ معنوی خود از آنان حمایت می‌کردند. شوقی افندی نقش حضرت بهاءالله را در دورهٔ حضرت باب، و سپس زندان سیاه‌چال تهران، یکی از نقاط محوری انتقال از دیانت بابی به ظهور بهائی معرفی می‌کند. 

در کنفرانس بدشت، که یکی از رویدادهای تعیین‌کنندهٔ تاریخ دیانت بابی بود، حضرت بهاءالله نقشی محوری داشتند. در آن گردهمایی، استقلال دیانت بابی از احکام و ساختارهای پیشین آشکارتر شد و نفوسی چون طاهره، قدوس و دیگر مؤمنان برجسته، در فضایی پرالتهاب اما سرنوشت‌ساز، به مرحله‌ای تازه از فهم و اعلان حقیقت قدم نهادند. حضرت بهاءالله در آن صحنه، نه با هیاهو، بلکه با وقار، تدبیر و روحی آرام‌بخش، محور وحدت و حکمت بودند.

اما راه حقیقت، از همان آغاز، راه آسایش نبود. با گسترش دیانت بابی، آتش مخالفت حکومت و روحانیت افروخته‌تر شد. پیروان حضرت باب با شکنجه، تبعید و شهادت روبه‌رو شدند. سرانجام، پس از شهادت حضرت باب در تبریز و وقایع خونین پس از آن، موج تازه‌ای از ظلم و سرکوب در ایران آغاز شد؛ موجی که حضرت بهاءالله را نیز به زندان سیاه‌چال تهران کشاند.

سیاه‌چال تهران؛ ظلمت زمین و طلوع وحی

در سال ۱۸۵۲ میلادی، پس از سوءقصدی نافرجام به جان ناصرالدین‌شاه که توسط چند بابی پریشان و بی‌تدبیر انجام شد و هیچ ارتباطی با تعلیم حضرت باب یا ارادهٔ حضرت بهاءالله نداشت، حکومت قاجار بهانه‌ای یافت تا کشتاری گسترده علیه بابیان آغاز کند. بسیاری از بی‌گناهان به فجیع‌ترین شکل کشته شدند. حضرت بهاءالله نیز، با وجود بی‌گناهی کامل، دستگیر شدند و در تهران به زندانی هولناک به نام سیاه‌چال افکنده شدند.

سیاه‌چال، زندانی معمولی نبود. گودالی تاریک، نمناک، متعفن و آکنده از زندانیان خطرناک بود. زنجیرهای سنگین بر گردن حضرت بهاءالله نهادند؛ زنجیرهایی که آثار آن تا پایان عمر بر بدن مبارکشان باقی ماند. فضای زندان چنان آلوده و تاریک بود که جسم انسان را فرسوده و جان را به ظاهر در هم می‌شکست.

اما در همان تاریکی، نوری طلوع کرد که تاریخ بشر را دگرگون ساخت. در سیاه‌چال تهران، نخستین نشانه‌های وحی الهی در جان حضرت بهاءالله ظاهر شد. آنجا، در جایی که دشمنان می‌خواستند او را خوار و خاموش کنند، ندای الهی در وجودش برخاست. در نگاه مردمان و حاکمان، او زندانی و زنجیرشده بود؛ اما در حقیقت، خورشید ظهوری تازه از پشت دیوارهای سیاه‌چال طلوع می‌کرد.

شوقی افندی آغاز دورهٔ رسالت حضرت بهاءالله را با همین تجربهٔ سیاه‌چال پیوند می‌دهد و می‌نویسد که دورهٔ رسالت ایشان با نخستین جنبش‌های وحی در روح حضرت بهاءالله در سیاه‌چال تهران آغاز شد و تا صعود ایشان در نزدیکی عکّا ادامه یافت. 

این صحنه، یکی از شگفت‌انگیزترین تضادهای تاریخ ادیان است: زندان در ظاهر، عرش ظهور در باطن؛ زنجیر بر گردن، اما کلام الهی در جان؛ ظلمت در زمین، اما طلوع نور برای جهان.

خانه حضرت بهاءالله در تهران

تبعید به بغداد؛ آغاز هجرتی چهل‌ساله

پس از چهار ماه زندان، حضرت بهاءالله آزاد شدند، اما آزادی ایشان به معنای آرامش نبود. حکومت ایران، تحت فشار و بیم از نفوذ روحانی ایشان، حکم تبعیدشان را صادر کرد. حضرت بهاءالله، همراه خانواده و در سرمای سخت زمستان، از تهران به بغداد تبعید شدند. این نخستین منزل از سلسله تبعیدهایی بود که نزدیک به چهل سال ادامه یافت.

بغداد، در آن زمان، شهری در قلمرو عثمانی بود و به‌سبب نزدیکی به عتبات، محل رفت‌وآمد عالمان، زائران و اندیشمندان دینی به شمار می‌رفت. حضرت بهاءالله در بغداد، به‌تدریج جامعهٔ پراکنده و پریشان بابی را از نو زنده کردند. پس از شهادت حضرت باب، بسیاری از بابیان دچار اندوه، پراکندگی و سردرگمی شده بودند. برخی به سبب فشارها پنهان شده بودند، برخی از مسیر روحانی دور افتاده بودند، و برخی گرفتار اختلافات درونی بودند. حضور حضرت بهاءالله مانند بارانی بر خاک سوخته بود؛ دل‌ها را آرام کرد، اخلاق را اصلاح نمود، و جامعه‌ای شکسته را به سوی وحدت و وقار بازگرداند.

اما همین نفوذ معنوی، حسادت و مخالفت برخی را برانگیخت. در میان آنان، میرزا یحیی، برادر ناتنی حضرت بهاءالله، و گروهی از اطرافیان او، با رفتارهای ناپخته و حسادت‌آلود، فضای جامعه را آلوده کردند. حضرت بهاءالله که نمی‌خواستند سبب اختلاف شوند، در سال ۱۸۵۴ میلادی، بغداد را ترک کردند و به کوهستان‌های کردستان رفتند.

کردستان؛ دو سال خلوت، عبادت و عظمت پنهان

حضرت بهاءالله حدود دو سال در نواحی سلیمانیه و کوهستان‌های کردستان به سر بردند. این دوره، دورهٔ خلوت و پوشیدگی بود؛ ایشان با نامی ناشناخته و در جامه‌ای ساده، در میان صوفیان و اهل عرفان زندگی کردند. به‌زودی بزرگان آن دیار، شیفتهٔ حکمت، روحانیت و عظمت معنوی ایشان شدند. کسی نمی‌دانست این درویش غریب کیست، اما همه احساس می‌کردند که با شخصیتی عادی روبه‌رو نیستند.

این خلوت، از یک سو دوری از آشوب‌ها و اختلافات بغداد بود، و از سوی دیگر، مرحله‌ای از آماده‌سازی باطنی و تاریخی برای ظهور امر بهائی. حضرت بهاءالله پس از دو سال به بغداد بازگشتند، و بازگشت ایشان نقطهٔ عطفی بزرگ شد. شوقی افندی بازگشت حضرت بهاءالله از سلیمانیه به بغداد را نقطه‌ای بسیار مهم در تاریخ قرن اول بهائی معرفی می‌کند؛ زیرا جامعهٔ بابی پس از رسیدن به پایین‌ترین مرحلهٔ ضعف، با بازگشت ایشان دوباره به سوی اقتدار، نظم و حیات معنوی حرکت کرد. 

بغداد؛ نزول آثار بزرگ و آمادگی برای اعلان امر

پس از بازگشت حضرت بهاءالله به بغداد، نفوذ ایشان روزبه‌روز گسترش یافت. نه تنها بابیان، بلکه عالمان، عارفان، مقامات دولتی، و مردم عادی نیز مجذوب شخصیت، کلام و اخلاق ایشان می‌شدند. خانهٔ ایشان محل رفت‌وآمد جویندگان حقیقت شد. 

در این دوره، آثار مهمی از قلم حضرت بهاءالله نازل شد؛ از جمله کلمات مکنونه، هفت وادی و کتاب ایقان.

کتاب ایقان جایگاهی ویژه دارد. این اثر در پاسخ به پرسش‌های یکی از خویشاوندان حضرت باب نازل شد و از عمیق‌ترین آثار دینی در تبیین وحدت ادیان، معنای ظهور پیامبران، تأویل آیات، و حقیقت ایمان است. در این کتاب، حضرت بهاءالله نشان می‌دهند که ادیان الهی نه در تضاد، بلکه در امتداد یکدیگرند؛ هر پیامبر، خورشیدی است که در افقی تازه طلوع می‌کند، اما نور همه از یک حقیقت است.

در همین سال‌ها، اگرچه حضرت بهاءالله هنوز مقام خود را آشکارا اعلان نفرموده بودند، اما آثار و کلماتشان به مقام عظیم ایشان اشاره داشت. دل‌های بیدار احساس می‌کردند که پشت پردهٔ این کلمات، حقیقتی بزرگ پنهان است؛ حقیقتی که حضرت باب بشارت داده بود.

نفوذ روزافزون حضرت بهاءالله، دشمنان را بار دیگر مضطرب کرد. دولت ایران، از گسترش محبت و احترام نسبت به ایشان در بغداد بیمناک شد و با فشار بر دولت عثمانی، زمینهٔ تبعید تازه‌ای را فراهم ساخت. قرار شد حضرت بهاءالله از بغداد به استانبول تبعید شوند.

باغ رضوان؛ اعلان رسالت و بهار جهان

در آوریل ۱۸۶۳ میلادی، پیش از حرکت به سوی استانبول، حضرت بهاءالله دوازده روز در باغ نجیبیه، در کنار رود دجله، اقامت کردند؛ باغی که بعدها به نام رضوان، یعنی بهشت، شناخته شد. در همین باغ بود که حضرت بهاءالله به گروهی از یاران نزدیک خود، مقام خویش را آشکار فرمودند: اینکه ایشان همان موعودی هستند که حضرت باب بشارت داده بود؛ همان فرستادهٔ الهی برای عصر بلوغ بشریت.

رضوان، تنها یک باغ نبود؛ صحنهٔ طلوع آفتاب حقیقت بود. یاران با اندوه تبعید آمده بودند، اما با بشارت ظهوری تازه روبه‌رو شدند. در ظاهر، حضرت بهاءالله در آستانهٔ تبعیدی دیگر بود؛ در باطن، شاهنشاهی روحانی تازه‌ای آغاز می‌شد. این همان منطق شگفت تاریخ ادیان است: دشمنان گمان می‌کنند با تبعید و زندان، نور را دور می‌کنند؛ اما همان تبعید، وسیلهٔ انتشار نور می‌شود.

از آن روز، رضوان بزرگ‌ترین عید بهائی شد؛ عیدی که یادآور اعلان رسالت حضرت بهاءالله، آغاز دیانت بهائی، و بشارت وحدت عالم انسانی است.

باغ رضوان در بغداد

استانبول و ادرنه؛ اعلان جهانی امر

پس از رضوان، حضرت بهاءالله و همراهانشان به استانبول تبعید شدند. اقامت در استانبول کوتاه بود و تنها چند ماه به طول انجامید. سپس فرمان تبعید دیگری صادر شد و ایشان را در سرمای سخت زمستان به ادرنه فرستادند؛ شهری که در آن روزگار بخشی از قلمرو عثمانی و در منابع انگلیسی آن زمان با نام Adrianople شناخته می‌شد.  تبعید به ادرنه سفری دشوار در سخت‌ترین سرمای زمستان بود و حضرت بهاءالله آن شهر را «زندان دوردست» نامیدند. 

اما ادرنه، با همهٔ سختی‌هایش، مرحله‌ای بسیار عظیم در تاریخ دیانت بهائی بود. در این شهر، حضرت بهاءالله اعلان امر خود را گسترده‌تر و آشکارتر ساختند. اگر رضوان اعلان به یاران نزدیک بود، ادرنه آغاز اعلان جهانی بود. در همین دوره، نامه‌ها و الواح مهمی خطاب به پادشاهان، زمامداران و رهبران دینی جهان نازل شد. حضرت بهاءالله آنان را به عدالت، ترک جنگ، کاهش تسلیحات، رعایت حقوق مردم، و توجه به ندای الهی فراخواندند.

از سپتامبر ۱۸۶۷، حضرت بهاءالله مجموعه‌ای از نامه‌ها به رهبران و پادشاهان جهان نوشتند و در آن‌ها مقام خویش را آشکارا اعلام کردند، از آغاز عصری تازه سخن گفتند، و زمامداران را به عدالت و تشکیل مجمعی برای پایان دادن به جنگ فراخواندند. 

در ادرنه، همچنین حسادت و مخالفت میرزا یحیی به مرحلهٔ آشکار و خطرناک رسید.  میرزا یحیی حتی کوشید حضرت بهاءالله را مسموم کند، حادثه‌ای که آثار جسمانی آن تا پایان عمر در دست‌خط مبارک ایشان باقی ماند. 

این دوره، دورهٔ جدایی حق از ادعا بود. دیانت بهائی در ادرنه از پردهٔ ابهام بیرون آمد و با صراحت در برابر جهان ایستاد. حضرت بهاءالله دیگر نه فقط در مقام احیاکنندهٔ جامعهٔ بابی، بلکه در مقام مظهر ظهور الهی برای عصر جدید، خطاب خود را به کل عالم انسانی متوجه ساختند.

عکّا؛ زندان اعظم و نزول قوانین جهان نو

در سال ۱۸۶۸ میلادی، فرمان تبعید نهایی صادر شد. حضرت بهاءالله، خانواده و گروهی از یارانشان به عکّا، زندان‌شهری در سرزمین مقدس، فرستاده شدند. عکّا در آن زمان یکی از بدنام‌ترین تبعیدگاه‌های عثمانی بود؛ شهری محصور، آلوده، سخت و آکنده از زندانیان و تبعیدیان. حضرت بهاءالله در ۳۱ اوت ۱۸۶۸ به عکّا رسیدند و تا پایان عمر در آن شهر و نواحی اطراف آن ماندند. 

سال‌های نخست عکّا بسیار سخت بود. حضرت بهاءالله و همراهان در شرایطی دشوار و تحقیرآمیز زندانی شدند. بیماری، کمبود، محدودیت و رنج فراوان بود. اما همان زندان نیز نتوانست از نزول وحی جلوگیری کند. قلم حضرت بهاءالله در عکّا آثاری نازل کرد که ستون‌های نظم آیندهٔ جهان را پی‌ریزی نمود.

در عکّا، کتاب اقدس، مهم‌ترین کتاب احکام دیانت بهائی، نازل شد. کتابی که قوانین و اصول اساسی دیانت بهائی را بیان می‌کند و بنیادهای نظم اداری جهانی آن را می‌گذارد. 

اما عکّا فقط محل نزول احکام نبود. در این دوره، حضرت بهاءالله آموزه‌های بنیادین دیانت بهائی را با صراحت و عمق بیشتری بیان فرمودند: وحدت عالم انسانی، ترک تعصبات، صلح عمومی، عدالت، تساوی زن و مرد، تعلیم و تربیت عمومی، زبان جهانی، و هماهنگی دین و علم. در آثار این دوره، دین دیگر تنها به نجات فردی محدود نمی‌شود؛ دین به برنامه‌ای برای بنای جهانی عادلانه، متحد و روحانی تبدیل می‌گردد.

شوقی افندی دورهٔ عکّا را در سه دستهٔ کلی معرفی می‌کند: آثاری که ادامهٔ اعلان رسالت ایشان به جهان و رهبران آن بود؛ قوانین و احکام دیانت بهائی که عمدتاً در کتاب اقدس آمده؛ و الواحی که اصول و تعالیم بنیادین دیانت بهائی را بیان یا تأیید می‌کند. 

akka prison

زندان عکا

خطاب به پادشاهان؛ زندانی‌ای که شاهان را فراخواند

یکی از شگفت‌انگیزترین جلوه‌های زندگی حضرت بهاءالله، خطاب او به پادشاهان و فرمانروایان جهان است. در ظاهر، او زندانی و تبعیدی بود؛ در شهری دورافتاده، زیر مراقبت حکومت عثمانی. اما از همان زندان، با اقتداری روحانی، شاهان و امپراتوران زمان را مخاطب ساخت.

او به ناپلئون سوم، ملکه ویکتوریا، ناصرالدین‌شاه، قیصر روس، پاپ، سلطان عثمانی و دیگر رهبران جهان پیام فرستاد. آنان را نه به اطاعت از شخصی زمینی، بلکه به عدالت، صلح، کاهش سلاح، رعایت حقوق مردم و توجه به ندای خدا فراخواند. در لوح خطاب به ملکه ویکتوریا، از پادشاهان خواست که با یکدیگر آشتی کنند، تسلیحات خود را کاهش دهند، و اگر یکی از آنان علیه دیگری برخاست، همه در برابر متجاوز بایستند. شوقی افندی این خطاب‌ها را بخشی از اعلان جهانی رسالت حضرت بهاءالله می‌داند. 

در اینجا عظمت مقام حضرت بهاءالله آشکار می‌شود: کسی که از نظر قدرت‌های دنیا شکست‌خورده، تبعیدشده و زندانی به شمار می‌رفت، در حقیقت وجدان جهان را خطاب می‌کرد. شاهان در کاخ‌های خود بودند، اما آینده از آنِ زندانی عکّا بود. بسیاری از آن سلطنت‌ها فروپاشیدند؛ اما کلام حضرت بهاءالله باقی ماند و امروز، بیش از هر زمان، ضرورت پیام او دربارهٔ صلح، عدالت و وحدت بشر روشن‌تر شده است.

آثار حضرت بهاءالله؛ اقیانوسی از وحی

زندگی حضرت بهاءالله تنها مجموعه‌ای از حوادث تاریخی نیست؛ سرچشمهٔ آثاری است که جان انسان را تربیت می‌کند و جامعه را به سوی نظمی تازه فرا می‌خواند. آثار ایشان بسیار گسترده است: دعاها، مناجات‌ها، الواح عرفانی، آثار تفسیری، احکام، نامه‌ها به پادشاهان، نصایح اخلاقی، تعالیم اجتماعی، و تبیین اصول تمدن جهانی.

شوقی افندی در God Passes By به وسعت عظیم آثار حضرت بهاءالله اشاره می‌کند و می‌نویسد که در پایان عمر، دستاورد عظیم ایشان به‌عنوان صاحب وحی، در حدود صد جلد آثار بود؛ آثاری سرشار از نصایح، اصول انقلاب‌آفرین، قوانین جهان‌ساز، دعاها، تفاسیر، خطاب‌ها و هشدارها. 

این آثار فقط برای مطالعه نیستند؛ برای زندگی‌اند. در آن‌ها انسان می‌آموزد چگونه دل خود را پاک کند، چگونه با دیگران به محبت رفتار کند، چگونه از تعصب رها شود، چگونه جهان را یک وطن ببیند، و چگونه خدمت به بشر را عبادت بداند.

سال‌های پایانی؛ بهجی و دیدار ادوارد براون

در سال‌های پایانی، محدودیت‌های ظاهری حضرت بهاءالله اندکی کاهش یافت. ایشان، هرچند همچنان زندانی محسوب می‌شدند، اجازه یافتند در بیرون دیوارهای عکّا اقامت کنند. از جمله در مزرعه و سپس در قصر بهجی ساکن شدند. بهجی، در ظاهر عمارتی در نزدیکی عکّا بود؛ اما در تاریخ بهائی، به آستانی مقدس بدل شد، زیرا آخرین سال‌های حیات ظاهری حضرت بهاءالله در آنجا گذشت و آرامگاه ایشان نیز در همان مکان قرار دارد.

در سال ۱۸۹۰ میلادی، ادوارد گرانویل براون، خاورشناس انگلیسی از دانشگاه کمبریج، به حضور حضرت بهاءالله رسید. گزارش او از این دیدار، از مشهورترین توصیفات یک شاهد غربی دربارهٔ حضرت بهاءالله است. او نوشت که چهره‌ای را دید که هرگز نمی‌تواند فراموش کند و احساس کرد در حضور کسی ایستاده که محبت و احترامش را پادشاهان آرزو می‌کردند.

این دیدار، نمادی از رسیدن پیام حضرت بهاءالله به افق‌های غرب بود. آن زندانی شرقی، که عمرش در تبعید و رنج گذشت، اکنون نگاه حقیقت‌جویانی از دورترین سرزمین‌ها را به سوی خود کشانده بود.

آرامگاه حضرت بهاالله

آرامگاه حضرت بهاالله

صعود حضرت بهاءالله؛

حضرت بهاءالله در ۲۹ مه ۱۸۹۲ میلادی در قصر بهجی صعود فرمودند. با صعود ایشان، دورهٔ حیات ظاهری مظهر ظهور الهی پایان یافت؛ اما عهد و میثاقی که بر جای گذاشتند، جامعهٔ بهائی را از تفرقه حفظ کرد. در وصیت‌نامهٔ خود، حضرت عبدالبهاء را به‌عنوان جانشین و مرکز عهد و میثاق خویش تعیین فرمودند. منابع رسمی بهائی تأکید می‌کنند که این تعیینِ جانشین در متن مکتوب و روشن، از ویژگی‌های بنیادین عهد حضرت بهاءالله است و سبب وحدت جامعهٔ بهائی گردید. 

صعود حضرت بهاءالله پایان نبود. همان‌گونه که شهادت حضرت باب پایان امر الهی نبود، صعود حضرت بهاءالله نیز خاموشی نور نبود. جسم مبارک از میان مردم رفت، اما آثار، تعالیم، عهد، و روحی که در جهان دمیده بود باقی ماند. از آن پس، حضرت عبدالبهاء، به‌عنوان مرکز میثاق، این نور را تبیین کردند و به شرق و غرب رساندند.

امروز، آرامگاه حضرت بهاءالله در بهجی، قبلهٔ بهائیان جهان است؛ مکانی که میلیون‌ها دل، در نماز و نیایش، به سوی آن متوجه می‌شود. آنجا نه فقط آرامگاه یک شخصیت تاریخی، بلکه نشانهٔ عهدی الهی است؛ عهدی برای وحدت بشر، صلح عمومی و ظهور تمدنی که در آن عدالت و محبت بنیاد زندگی جمعی گردد.

پیام حضرت بهاءالله برای انسان امروز

اگر زندگی حضرت بهاءالله را فقط به‌عنوان سرگذشت یک شخصیت دینی بخوانیم، حق آن را ادا نکرده‌ایم. زندگی او پرسشی است در برابر وجدان انسان امروز: آیا بشر می‌تواند همچنان با تعصب، جنگ، نژادپرستی، فقر، بی‌عدالتی و جدایی ادامه دهد؟ آیا تمدنی که علم دارد اما عدالت ندارد، قدرت دارد اما محبت ندارد، ارتباط دارد اما وحدت ندارد، می‌تواند پایدار بماند؟

حضرت بهاءالله پاسخ دادند: راه نجات بشر، وحدت است. اما وحدت نه به معنای یکنواختی، نه به معنای حذف فرهنگ‌ها، و نه به معنای سلطهٔ یک ملت یا دین بر دیگران؛ بلکه وحدت در عین تنوع، وحدت بر پایهٔ عدالت، وحدتی که تنها راه رسیدن به آن در پرتو تعالیم الهی ممکن است.

در یکی از بیانات معروف حضرت بهاءالله آمده است: «مقصود از دین خدا و مذهب الهی آن است که اتحاد و اتفاق در میان اهل عالم ظاهر شود.» این بیان، مرکز ثقل پیام اوست. دین اگر سبب جدایی شود، از مقصد خود دور افتاده است. ایمان اگر انسان را نسبت به رنج دیگران بی‌تفاوت کند، ایمان نیست. عبادت اگر به خدمت نینجامد، ناقص است. علم اگر از اخلاق جدا شود، خطرناک می‌گردد. سیاست اگر در خدمت وحدت و عدالت نباشد، ابزار سلطه می‌شود.

شوقی افندی در تبیین نظم جهانی حضرت بهاءالله، اصل وحدت عالم انسانی را نه آرمانی شاعرانه، بلکه مرحله‌ای ضروری و ناگزیر در تکامل جامعهٔ بشری معرفی می‌کند؛ مرحله‌ای که تنها قدرتی مولود از خدا می‌تواند آن را استوار سازد. 

از همین رو، حضرت بهاءالله فقط برای بهائیان نیامدند. پیام او برای کل انسان است. برای کسی که در جنگ خسته شده؛ برای جوانی که در میان هیاهوی جهان، معنای زندگی را می‌جوید؛ برای مادری که آیندهٔ فرزندش را در جهانی ناآرام می‌بیند؛ برای دانشمندی که می‌داند علم بدون اخلاق کافی نیست؛ برای مؤمنی که می‌خواهد دین را نه در تعصب، بلکه در محبت بیابد؛ برای هر انسانی که احساس می‌کند جهان باید چیزی فراتر از رقابت و جدایی باشد.

خورشیدی که از زندان طلوع کرد

حضرت بهاءالله زندگی‌ای آرام و آسوده نداشتند. از سیاه‌چال تهران تا تبعید بغداد، از کوهستان‌های کردستان تا باغ رضوان، از استانبول و ادرنه تا زندان عکّا و بهجی، زندگی ایشان با رنج، جدایی، بیماری، خیانت، زنجیر و تبعید همراه بود. اما آنچه از این رنج‌ها برخاست، تلخی نبود؛ نوری بود که جهان را به وحدت فراخواند.

او در زندان بود، اما پادشاهان را خطاب کرد. تبعید شده بود، اما وطن را سراسر زمین دانست. از قدرت زمینی محروم بود، اما نظمی جهانی را بنیاد نهاد. جسمش گرفتار بود، اما روحش افق آیندهٔ بشر را روشن ساخت.

حضرت بهاءالله مظهر ظهور الهی برای عصری است که بشر به بلوغ جهانی فراخوانده شده است. او آمد تا انسان بفهمد که زمان دشمنی‌های کودکانهٔ قومی، دینی، ملی و نژادی گذشته است. آمد تا دین را از غبار تعصب پاک کند و به جایگاه حقیقی‌اش بازگرداند: سرچشمهٔ محبت، عدالت، وحدت و خدمت. آمد تا به بشر بیاموزد که صلح، رؤیا نیست؛ وظیفه است. وحدت، شعار نیست؛ حقیقت است. و انسان، اگر به نور الهی روی آورد، می‌تواند جهانی تازه بنا کند.

زندگی حضرت بهاءالله، داستان مردی نیست که از شهری به شهری تبعید شد؛ داستان خورشیدی است که هرچه بیشتر در پس ابرهای ظلم پنهانش کردند، نورش گسترده‌تر شد. او از ایران برخاست، اما پیامش برای جهان بود. او در عکّا زندانی شد، اما کلامش مرزها را شکست. او در بهجی صعود کرد، اما ندایش هنوز در جان انسان‌ها طنین دارد:

بشر یک خانواده است. زمین یک وطن است. دین یکی است. و آیندهٔ انسان، اگر به عدالت و محبت روی آورد، آینده‌ای روشن خواهد بود.